تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٠ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفت :اين ساعت برو و موي محاسن و سر را پاک بستره کن و اين جامه که داري برکش وازاري از گليم بر ميآن بند و توبره پر چوز برگردن آويز و به بازار بيرون شو ، و کودکان را جمع کن و بديشان گوي هرکه مرا يکي سيلي مي زند يک جوز بدو مي دهم . همچنين در شهر مي گرد ، هرجا که تو را مي شناسد آنجا رو ، وعلاج تو اين است .
مرداين بشنود . گفت : سبحان الله لااله الا الله .
گفت :کافري اگر اين کلمه بگويد مومن مي شود . تو بدين کلمه گفتن مشرک شدي .
مرد گفت : چرا ؟
شيخ گفت : از جهت آنکه خويشتن را بزرگتر شمردي از آنکه اين توان کرد . لاجرم مشرک گشتي . تو بزرگي نفس را اين کلمه گفتي . نه تعظيم خداي را .
مرد گفت : اين نتوانم کرد . چيزي ديگر فرماي .
گفت : علاج اين است که گفتم .
مرد گفت: نتوانم کرد .
شيخ گفت : نه ! من گفتم که نکني و فرمان نبري .
نقل است که شاگردي از آن شقيق بلخي رحمةالله عليه عزم حج کرد . شقيق وي را گفت : راه بسطام کن تا آن پير را زيارت کني .
آن شاگرد به بسطام آمد . بايزيد او را گفت : پير تو کيست ؟
گفت :شقيق .
شيخ گفت : او چه گويد ؟
گفت :شقيق از خلق فارغ شده است ، و بر حکم توکل نشسته ، و او چنين گويد که اگر آسمان روئين گردد ، و زمين آهنين گرد د، و هرگز از آسمان باران نبارد ، و از زمين گياه نرويد ، و خلق همه عالم عيال من باشد ، من از توکل خود برنگردم .
بايزيد که بشنود گفت : اينت صعب کافري ! اينت صعب مشرکي که اوست . اگر بايزيد کلاغي بودي به شهر آن مشرک نپريدي . چون بازگردي بگو او را که نگر خداي را به دو گرده نان نه نيازمايي . چون گرسنه گردي دو گرده از جنسي از آن خويش بخواه ، وبارنامه توکل به يکسو نه تا آن شهر ولايت از شومي معاملت تو به زمين فرونشود .
آن مريد از هول اين سخن بازگشت و به حج نرفت . به بلخ بر شقيق شد . شقيق گفت : زود بازگشتي .