تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤١ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
گفت : نه ! تو گفته بودي که گذر بر بايزيد کن . بر او رفتم چنين پرسيد ، و من چنين پاسخ دادم و او چنين گفت ، من از هول اين سخن بازگشتم تا تو را بياگاهنم . شقيق زيرک بود . عيب اين سخن بر خودبديد که چنين گويند که چهارصد خروار کتاب داشت ، و مردي بزرگ بود .لکن پنداشت بزرگان را بيشتر افتد . پس شقيق مريد را گفت : تو نگفتي که اگر او چنان است تو چگونه اي ؟
گفت :نه .
گفت :اکنون برو و بپرس .
گفت :مرا بازفرستاد تا که از تو بپرسم اگر او چنين است تو چگونه اي ؟
بايزيد گفت : اين ديگر نادانيش نگر !
پس گفت : اگرمن بگويم تونداني .
گفت :من از راهي دور آمده ام ، بدين اميد . اگر مصلحت بيند فرمايد تا حرفي بنويسند تا رنج ضايع نشود .
بايزيد گفت : بنويسيد بسم الله الرحمن الرحيم . بايزيد اين است .
کاغذ فرانورديد و داد . يعني بايزيد هيچ است . چون موصوفي نبود ، چگونه وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که پرسند که او چگونه است يا توکلي دارد يا اخلاصي که اين همه صفت خلق است . و تخلقوا باخلاق الله مي يابد نه به توکل محلي شدن .
مريد رفت . شقيق بيمار شده بود ، و اجلش نزديک رسيده ، و هر ساعت کسي بر بام مي فرستاد تا راه مي نگرد ، تا پيش از آنکه اجلش در رسد .
پاسخ بايزيد بشنود . نفسي چند مانده بود که مريد در رسيد ، گفت : چه گفت مريد ؟
گفت : برکاغذ نوشته است .
شقيق برخواند : گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . ومسلماني پاکگ ببرد از عيب پنداشت خويش ، و از آن باز پس آمد و توبه کرد و جان بداد.
نقل است که هزار مريد با احمد خضرويه رحمةالله عليه در بر بايزيد شدند . چنانکه هر هزار بر آب مي توانستند رفتن ، و در هوا مي توانستند پريد . چنانکه احمد بديشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بايزيد نداريد بيرون باشيد تا ما به زيارت شيخ برويم . هر هزار در رفتند و هريکي عصايي داشتند ؛ در خانه اي که دهليز شيخ بود بنهادند ، که آن خانه را بيت العصا گويند ، پر عصا شد . يک مريد باز پس ايستاد و بر بايزيد نرفت. گفت : من خويشتن را اهليت آن نمي بينم که بر شيخ روم . من عصاها گوش دارم .
چون جمع بر بايزيد درآمدند بايزيد گفت : آن بهتر شما - که اصل اوست - درآوريدش .