تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٢٨ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
و هم او گفت :نهايت ميدان جمله روندگان که به توحيد روانند ، بدايت ميدان اين خراساني است . جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دليل بر اين سخن آن است که بايزيد مي گويد :دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد .
و شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمةالله عليه مي گويد :هژده هزار عالم از بايزيد پر مي بينم و بايزيد در ميانه نبينم . يعني آنچه بايزيد است در حق محو است . جد وي گبر بود ، و از بزرگان بسطام يکي پدر وي بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر . چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمي ، تو در شکم من در تپيدن آمدي ، و قرار نگرفتي تا بازانداختمي .
و مصداق اين سخن آن است که از شيخ پرسيدند که مرد را در اين طريق چه بهتر ؟
گفت :دولت مادر زاد .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :تني توانا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت: دلي دانا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :چشمي بينا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :مرگ مفاجا .
نقل است که چون مادرش به دبيرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسيد ، و به اين آيت رسيد ان اشکرلي و لوالديک خداي مي گويد مرا خدمت کن و شکر گوي ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوي . استاد معني اين آيت مي گفت . بايزيد که آن بشنيد بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوري ده تا به خانه روم و سخني با مادر بگويم . استاد دستوري داد . بايزيد به خانه آمد . مادر گفت :يا طيفور به چه آمد ؟ مگر هديه اي آورده اند ، يا عذري افتادست ؟
گفت :نه که به آيتي رسيدم که حق مي فرمايد ، ما را به خدمت خويش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدايي نتوانم کرد . اين آيت بر جان من آمده است . يا از خدايم در خواه تا همه آن تو باشم ، و يا در کار خدايم کن تا همه با وي باشم .
مادر گفت :اي پسر تو را در کار خداي کردم و حق خويتن به تو بخشيدم . برو و خدا را باش.