تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩٦ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
چون اين بشنودم ، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلي خواست . خرما فروش او را بحل کرد و گفت :چون کار بدين باريکي است ، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت .
نقل است که ابراهيم روزي به صحرا رفته بود.لشکري پيش آمد . گفت :تو چه کسي ؟
گفت :بنده اي .
گفت :آباداني از کدام طرف است ؟
اشارت به گورستان کرد . آن مرد گفت :بر من استخفاف مي کني ؟
و تازيانه اي چند بر سر او زد ، و سر او بشکست ، و خون روان شد ، و رسني در گردن او کرد و مي آورد .
مردم شهر پيش آمدند .چون چنان ديدند گفتند :اي نادان ! اين ابراهيم ادهم است . ولي خداي آن مرد در پاي او افتاد ، و از او عذر خواست ، و بحلي مي خواست ، و گفت :مرا گفتي من بنده ام ؟
گفت :کيست که او بنده نيست ؟
گفت :من سر تو بشکستم ، تو مرا دعايي کردي .
گفت :آن معاملت تو با من کردي تو را دعاي نيک مي کردمي.نصيب من از اين معاملت که تو کردي بهشت بود . نخواستم که نصيب تو دوزخ بود .
گفت :چرا اشارت به گورستان کردي و من آباداني خواستم ؟
گفت :از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر .
يکي از اولياي حق گفت بهشتيان را به خواب ديدم ، هر يکي دامني پر کرده . گفتم :اين چه حالت است .
گفتند :ابراهيم ادهم را ناداني سر بشکسته است . او را چون در بهشت آرند فرمايد که تا گوهرها سر او نثار کنند ، اين دامنها و آستينها پر از آن است .
نقل است که وقتي به مستي درگذشت دهانش آلوده بود . آب آورد ، و دهان آن مست بشست ، و مي گفت :دهني که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاري بي حرمتي بود.
چون مرد بيدار شد او را گفتند :زاهد خراسان دهانت را بشست .
آن مرد گفت :من نيز توبه کردم .
پس از آن ابراهيم به خواب ديد که گفتند :تو از براي ما دهني شستي ما دل تو را بشستيم .