تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩٥ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که گفت :وقتي چند روز گرسنه بودم ، به خوشه چيني رفتم . هر باري که دامن پر از خوشه کردم ، مرا بزدندي و بستاندندي . تا چهل بار چنين کردند . چهل و يکم چنين کردم و هيچ نگفتند . آوازي شنيدم که اين چهل بار در مقابله آن چهل سبر زرين است که در پيش تو مي بردند .
نقل است که گفت :وقتي باغي به من دادند تا نگاه دارم . خداوند باغ آمد و گفت :انار شيرين بيار ! بياوردم ، ترش بود . گفت :نار شيرين بيار ! طبقي ديگر بياوردم ، باز هم ترش بود . گفت :اي سبحان الله ! چندين گاه در باغي باشي ، نار شيرين نداني ؟
گفت :من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشيده ام .
مرد گفت :بدين زاهدي که تويي گمان برم که ابراهيم ادهمي .
چون اين بشنيدم از آنجا برفتم .
نقل است که گفت : يک شب جبرييل به خواب ديدم که از آسمان به زمين آمد ، صحيفه اي در دست ، پرسيدم ، تو چه مي خواهي ؟
گفت :نام دوستان حق مي نويسم .
گفتم : نام من بنويس .
گفت :از ايشان نيي .
گفتم : دوست دوستان حقم .
ساعتي انديشه کرد . پس گفت :فرمان رسيدکه اول نام ابراهيم ثبت کن که اميد در اين راه از نوميدي پديد آيد .
نقل است که گفت :شبي در مسجد بيت المقدس خويش را در ميان بوريايي پنهان کردم که خادمان مي گذاشتند تا کسي در مسجد باشد . چون پاره اي از شب بگذشت در مسجد گشاده شد . پيري درآمد ، پلاسي پوشيده بود چهل تن در قفاي او ف هر يک پلاسي پوشيده . آن پير در محراب شد ، و دو رکعت نماز گزارد ، و پشت به محراب بازنهاد . يکي از ايشان گفت :امشب يکي در اين مسجد است که نه از ماست .
آن پير تبسم کرد و گفت :پسر ادهم است . چهل روز است تا حلاوت عبادت نمي يارد . چون اين بشنودم بيرون آمدم و گفت :چون نشان مي دهي به خداي بر تو که بگوي که به چه سبب است .
گفت :فلان روز در بصره خرما خريد ي. خرمايي افتاده بود . پنداشتي که از آن توست . برداشتي و در خرماي خود بنهادي .