تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٥ -           ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
برنا همچنين کرد . چون روز شد خواجه صدر دينار بياورد و به شيخ داد .
شيخ گفت : بگير اين جزاء يک شبه نماز تست دزد را حالتي پديد آمد لرزه بر اندام او افتاد . گريان شد و گفت راه غلط کرده بودم ي: شب از براي خداي کار کردم مرا چنين اکرام کرد . توبه کرد و به خداي بازگشت و زر را قبول نکرد و از مريدان شيخ شد . نقلست که يکي از بزرگان گفت :
احمد خضرويه را ديدم در گردوني نشسته به زنجيرهاي زرين ، آن گردون را فرشتگان مي کشيدند در هوا . گفتم شيخا بدين منزلت بکجا مي بري ؟ گفت بزيارت دوستي ، گفتم ترا با چنين مقامي بزيارت کسي مي بايد رفت ؟ گفت اگر من نروم او بيايد درجه زايران او را بود نه مرا . نقلست که يکبار در خانقاهي مي آمد با جامه خلق و از رسم صوفيان فارغ . بوظايف حقيقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطن با او انکار کردند و با شيخ خود مي گفتند که او اهل خانقاه نيست . تا روزي احمد سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد . او را برنجانيدند . احمد بر شيخ آمد و گفت : فاتحه اي بخوان تا دلو از چاه برآيد .
شيخ متوقف شد که اين چه التماس است؟
احمد گفت :اگر تو برنمي خواني اجازت ده تا من برخوانم .
شيخ اجازت داد . احمد فاتحه برخواند . دلو به سرچاه آمد . شيخ چون آن بديد ، کلاه بنهاد و گفت: اي جوان! تو کيستي که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد ؟
گفت : ياران را بگوي تا به چشم کمي در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم .
نقل است که مردي به نزديک او آمد . گفت : رنجورم و درويش . مرا طريقي بياموز تااز اين محنت برهم .
شيخ گفت : نام هر پيشه اي که هست بر کاغذ بنويس و در توبره اي کن تا نزديک من آر.
آن مرد جمله پيشه ها بنوشت و بياورد . شيخ دست بر توبره کرد . يکي کاغذ بيرون کشيد . نام دزدي برآنجا نوشته بود . گفت : تو را دزدي بايد کرد .