تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٤ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
گفت :اين بار از براي آن نيامدم که تو را زجر کنم . آمده تا تورا خبر کنم که چنين آوازي شنيدم . خبرت مي دهم . جوان که آن بشنود گفت :اکنون چون چنين است سراي خويش در راه او نهادم و از هرچه دارم بيزار شدم .
اين بگفت و همه برانداخت و روي به عالم درنهاد .
مالک گفت :بعد از مدتي او را ديدم در مکه - افتاده - و چون خلالي شده ، و جان به لب رسيده مي گفت که او گفته است دوست ماست . رفتم بر دوست .
اين بگفت و جان بداد .
نقل است که وقتي مالک خانه به مزد گرفته بود . جهودي برابر سراي او سرايي داشت و محراب آن خانه مالک به در سراي جهود داشت . جهود بدانست . خواست که به قصد او را برنجاند. چاهي فروبرد و منفذي ساخت ، آن چاه را نزديک محراب .و مدتي بر آن چاه مي نشست و پوشيده نماند که بر چه جمله بود ؛ که روزي آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هيچ نمي گفت . بيرون آمد گفت :اي جوان !از ميان ديوار محراب نجاست به خانه تو نمي رسد ؟
گفت :رسد ، ولکن طغاري و جاروبي ساخته ام ، چون چيزي بدين جانب آيد آن را بردارم و بشويم .
گفت :تو را خشم نبود ؟
گفت :بود ، ولکن فروخورم که فرمان چنين است والکاظمين الغيظ.
مرد جهود در حال مسلمان شد .
نقل است که سالها بگذشتي که مالک هيچ ترشي و شيريني نخوردي.هرشبي به دکان طباخ شدي و دو گرده خريدي و بدان روزه گشادي . گاه گاه چنان افتادي که نانش گرم بودي . بدان تسلي يافتي ، و نان خورش او آن بودي ، وقتي بيمار شد آرزوي گوشت در دل او افتاد . ده روز صبر کرد ، چون کار از دست بشد به دکان رواسي رفت و دو سه پاچه گوسفند بخريد و در آستين نهاد و برفت . رواس شاگردي داشت . در عقب او فرستاد و گفت :بنگر تا چه مي کند .