تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٢٥ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
گفت :به پنج چيز. استقامتي که در وي گشتن و بار نبود . و اجتهادي که در او به هم سهو نبود ؛ و مراقبتي خدايرا سرا و جهرا و انتظاري مرگ را به ساختن زاد راه و محاسبه خود کردن ، پيش از انکه حسابت کنند .
پرسيدند :علامت خوف چيست ؟
گفت :آنکه خوف وي را ايمن گرداند از همه خوفهاي ديگر .
گفتند :از مردم که واصيانت تر است ؟
گفت :آنکه زبان خويشتن را نگاه دارتر است .
گفتند :علامت توکل چيست ؟
گفت :آنکه طمع از جمله خلق منقطع گرداند .
بار ديگر پرسيدند :از علامت توکل .
گفت :خلع ارباب و قطع اسباب .
گفتند :زيادت کن .
گفت :انداختن نفس در عبوديت و بيرون آوردن نفس از ربوبيت .
پرسيدند :عزلت کي درست آيد ؟
گفت :آنگاه که از نفس خود عزلت گيري .
و گفتند :اندوه که را بيش تر بود ؟
گفت :بدخويترين مردمان را .
گفتند :دنيا چيست ؟
گفت :هرچه تو را از حق مشغول مي کند دنيا آن است .
گفتند :سفله کيست ؟
گفت :آنکه راه به خداي نداند .
يوسف حسين از او پرسيد :با کي صحبت کنم ؟
گفت :با آنکه تو و من در ميان نبود .
و يوسف حسين گفت :مرا وصيتي کن .
گفت :با خداي يار باش د رخصمي نفس خويش ، نه با نفس يار باش در خصمي خداي ، و هيچ کس را حقير مدان ، اگر چه مشرک بود ، و در عاقبت او نگر که تواند که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند .
و يکي ازو وصيت خواست . گفت :باطن خويش با حق گذار، و ظاهر خويش به خلق ده ، و به خداي عزيز باش تا خداي بي نيازت کند از خلق .
يکي ديگر وصيتي خواست . گفت :شک را اختيار مکن بر يقين و راضي مشو از نفس خويش تا آرام نگيرد ، و اگر بلايي روي به تو آرد آن را به صبر تحمل کن و لازم درگاه خداي باش .
کسي ديگر وصيتي خواست . گفت :همت خويش از پيش و پس مفرست .
گفت :اين سخن را شرحي ده .
گفت :از هرچه گذشت و از هرچه هنوز نيامده است انديشه مکن و نقد وقت را باش .
پرسيدند :صوفيان چه کس اند ؟
گفت :مردماني که خداي را بر همه چيزي بگزينند و خداي ايشان را بر همه بگزيند .
کسي بر او آمد و گفت :دلالت کن مرا بر حق .