تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٦ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
رابعه گفت :اي حسن ! تو خود را در بازار دنيا آخرتيان را عرضه بدار.چنان بايد که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند .
پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پريد و گفت :اي حسن ! بدانجا آي تا مردمان ما را نبينند .
حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :اي حسن ! آنچه تو کردي جمله ماهيان بکنند و آنچه من کردم مگسي بکند . بايد که از اين دوحالت به کار مشغول شد .
نقل است که حسن بصري گفت : يک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طريقت و حقيقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردي ام و نه بر خاطر او که زني است . آخرالامر برخاستم نگاه کردم ، خويشتن را مفلسي ديدم ، و رابعه را مخلصي .
نقل است که شبي حسن و ياري دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ايشان را دل روشنايي خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خويش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ مي افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنايي . اگر کسي گويد اين چون بود ، گويم چنانکه دست موسي عليه السلام . اگر گويد پيغمبري بود ، گويم :هرکه متابعت نبي کند او رااز نبوت ذره اي نصيب تواند بود ، چنانکه پيغمبر مي فرمايد :هرکه يک دانگ از حرام با خصم دهد درجه اي از نبوت بيابد . گفت :خواب راست يک جزو است از چهل جزو نبوت .
نقل است که وقتي رابعه حسن را سه چيز فرستاد : پاره اي موم و سوزني و مويي . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو مي سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پيوسته کاري کن. چون اين هردو کرده باشي به مويي هزار سالت کار بود .
نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کني تا نکاحي کنيم و عقد بنديم .
گفت :عقد نکاح بر وجودي فروآيد . اينجا وجود برخاسته است که نيست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسايه حکم اوام ، خطبه از او بايد خواست نه از من .
گفت :اي رابعه ! اين چه يافتي ؟