تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٤ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
در وقت عذر زنانش پديد آمد . هاتفي آواز داد :مقام اول ايشان آن است که هفت سال به پهلو مي روند تا در راه ما کلوخي را زيارت کنند . چون نزديک آن کلوخ رسند ، هم به علت ايشان را ه به کليت بر ايشان فروبندند .
رابعه تافته شد . گفت :خداوندا ! مرا در خانه خود مي نگذاري و نه در خانه خويشم مي گذاري . يا مرا در خانه خويش بگذار يا در مکه به خانه خود آر . سر به خانه فرو نمي آوردم . تو را مي خواستم . اکنون شايستگي خانه تو ندارم .
اين بگفت و بازگشت .
نقل است که يک شب در صومعه نماز مي کرد . ماندگي در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدي درآمد چادري داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرت تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :اي مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدي را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برورنجه مباش . اي طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دارد .
نقل است که دو بزرگ دين به زيارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با يکديگر گفتند :بو که طعامي به ما دهد که طعام او از جايگاه حلال بود .
چون بنشستند ايزاري بود ، دو گرده برو نها د .ايشان شاد شدند . سائلي فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ايشان هردو متغير شدند وهيچ نگفتند . زماني بود کنيزکي درآمد و دسته اي نان گرم آورد و گفت :اين ، کدبانو فرستاده است .
رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که اين به نزديک من نفرستاده است .
کنيزک هرچند گفت سود نداشت . کنيزک بستد وببرد.مگر دو گرده از آنجا برگرفته بود از بهر خودش .از کدبانو پرسيد :آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بيست گرده بود برگرفت و گفت اين مرا فرستاده است .