تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٠ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگي از حد بگذشت . کسي به درخانه اندر آمد و کاسه اي خوردني بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه اي بياورم و روزه بگشايم .
چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکي آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهي برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد.
گفت :الهي اين چيست که با من بيچاره مي کني ؟
آوازي شنود که :هان ! اگر مي خواهي تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . اي رابعه ! تو را مرادي است و ما را مرادي . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم .
گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سي سال است چنان نماز کردم که هر نمازي گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهاي من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسي مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند .
نقل است که پيوسته مي ناليدي . گفتند :اي عزيزه عالم ! هيچ علتي ظاهر نمي بينم و تو پيوسته با درد و ناله مي باشي ؟
گفت :آري ! علتي داريم ، از درون سينه ، که همه طبيبان عالم از درمان آن عاجزاند . و مرهم جراحت وصال دوست است . تعللي کنيم تا فردا بود که به مقصود برسيم که چون دردزده نه ايم خود را به دردزدگان مي نماييم که کم از اين نمي بايد .
نقل است که جماعتي از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه از کيي پرسيد :تو خدايرا از بهر چرا پرستي ؟
گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتي دارد و همه را بدو گذر مي بايد کرد ، ناکام از بيم هراس .
ديگري گفت :درجات بهشت منزلي شگرف دارد ، پس آسايش موعود است .
رابعه گفت :بد ، بنده اي بود که خداوند خويش را از بيم و خوف عبادت کند يا به طمع مزد .
پس ايشان گفتند :تو چرا مي پرستي خدايرا ؟ طمع بهشت نيست ؟