تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٣٦ -           ذکر محمد اسلم الطوسي قدس الله روحه
از آنجا بيرون آمد . به نزد محمد اسلم شد . او را بار نداد . هرچند جهد کرد سود نداشت . و روز آدينه بود . صبر کرد تا به نماز آدينه بيرون آمد ، و در او نگريست . عاقبت طاقتش برسيد . از ستور فرود آمد و روي بر خاک قده محمد اسلم نهاد و گفت : اي خداوند عزيز ! او براي تو را که بنده بدم مرا دشمن مي دارد ، و من براي تو که بنده نيک است او را دوست مي دارم ، و غلام اويم چون هر دو براي توست اي« بد را در کار اين نيک کن .
اين بگفت و بازگشت . پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا ساکن شد . و او را آنجا مسجدي است هک هرکه نابينا نبود چون آنجا رسد بيند که آن چه جايگاه است و او عربي بود . چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم الطوسي مشهور شد. و مدتي مديد در طوس بود و بر در خانه او آب روان بود . هرگز کوزه از آنجا برنگرفت . گفت : اين آب از آن مردمان است.روا نبود که برگيرند .
و مدتي بر آب روانش ميل بود. سود نداشت . چون عاقبت ميل او از حد بگذشت يک روز کوزه اي آب از چاه برکشيد . در آن جوي ريخت و از آن جوي آب روان برداشت . پس به نشابور بازآمد .
نقل است که از اکابر طريقت يکي گفت :در روم بودم ، در جمعيتي . ناگاه ابليس را ديدم که از هوا درافتاد .
گفتم : اي لعين ! اين چه حالت است و تو را چه رسيد ه است ؟
گفت : اين چه حالت است و تو را چه رسيده است ؟
گفت : اين ساعت محمد اسلم در متوضا تنحنحني کرد . من از بيم بانگ او اي«جا افتادم و نزديک بود که از پاي درآيم .
نقل است که او پيوسته وام کردي و به درويشان داد ي، تا وقتي جهودي بيامد و گفت : زري چند به تو داده ام ، باز ده .
محمد اسلم هيچ نداشت . آن ساعت قلم تراشيده بود و تراشه قلم پيش نهاده ، جهود را گفت : برخيز و آن تراشه قلم را برگير !
جهود برخاست . مي بينيد که تراشه قلم زر شده بود . به تعجب بماند .
ايمان آورد و دو قبيله ايمان آوردند .
نقل است که يک روز شيخ علي فارمذي در نشابور مجلس مي گفت و امام الحرمين حاضر بود يکي پرسيد : العلما ورثه الانبيا کدام اند .