تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٧٦ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
چون آنجا رفتيم جواني ديدم زردروي و ضعيف و نوراني . چون مادر را ديد در پاي مادر افتاد و روي در کف مادر ماليد و گفت : دانم که نيامده اما خدايت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزديک است . آمده اي که مرا تجهيز کني .
پيرزن گفت : ياعبدالله ! اينجا مقام کن تا او را دفن کني .
پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کرديم . بعد از آن گفت - آن پيرزن که - : من هيچ کار ندارم . باقي عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو اي عبدالله برو . سال ديگر چون بازآيي و مرا نبيني . مرا در اين موسم به دعا ياد دار ،
نقل است که عبدالله در حرم بود . يک سال از حج فارغ شده بود . ساعتي در خواب شد . به خواب ديد که دو فريشته از آسمان فرود آمدند . يکي از ديگري پرسيد : امسال چند خلق آمده اند ؟
يکي گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟
گفت : از آن هيچکس قبول نکردند .
عبدالله گفت : چون اين بشنيدم اضطرابي در من پديد آمد . اين همه خلايق که از اطراف و اکناف جهان با چندين رنج و تعصب من کل فج عميق از راههاي دور آمده و بيابانها قطع کرده ، اين همه ضايع گردد؟
پس آن فريشته گفت : در دمشق کفشگري نام او علي بن موفق است او به حج نيامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشيد ، و اين جمله در کار او کردند .
چون اين بشنيد م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصي بيرون آمد . گفتم: نام تو چيست؟
گفت :علي بن موفق.
گفتم : مرا با تو سخني است .
گفت : بگوي .
گفتم : تو چه کار کني ؟
گتف : پاره دوزي مي کنم.
گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چيست ؟
گفتم : عبدالله مبارک .
نعره اي بزد و بيفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده .