تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤٥ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
حسن گفت :علمي نفع غيري و لم ينفعني. علم من ديگران را منفعت است و مرا نيست و بود که از اينجا کسي را گمان افتد که درجه حبيب بالاي مقام حسن بود ، نه چنان است که هيچ مقام در راه خداي بالاي علم نيست و از بهر اين بود که فرمان به زيادت خواستن هيچ صفت نيامد الا علم . چنانکه در سخن مشايخ است که کرامات درجه چهاردهم طريقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسيار خيزد و اسرار او تفکر بسيار ، و مثل اين حال سليمان است که اين کار که او داشت در عالم کس نداشت . ديو و پري ، وحوش و طيور مسخر باد و آب و آتش ، مطيع . بساطي چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازين همه کتاب که از عالم اسرار است موسي را بود عليه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود .
نقل است که احمد حنبل و شافعي رضي الله عنهما ، نشسته بود . حبيب از گوشه اي درآمد . احمد گفت:من سوالي خواهم کرد .
شافعي گفت :چاره نيست .
چون حبيب فراز رسيد احمد گفت :چه گويي در حق کسي که از اين پنج نماز يکي از وي فوت شود ، نمي داند کدامست ، چه بايد کرد ؟
حبيب گفت :هذا قلب عقل عن الله فليودب.اين دل کسي بود که از خداوند غافل باشد . او را ادب بايد کرد و هر پنج نماز را قضا بايد کرد .
احمد در جواب او متحير بماند . شافعي گفت :نگفتم :ايشانرا سوال نتوان کرد . نقل است که حبيب را خانه اي تاريک بود . سوزني در دست داشت ، بيفتاد و گم شد . در حال خانه روشن گشت . حبيب دست بر چشم نهاد . گفت :ني ، ني ! جز به چراغ باز ندانم جست .
نقل است که سي سال بود که حبيب عجمي کنيزکي داشت . روي او تمام نديده بود . روزي کنيزک خود را گفت :اي مستوره ! کنيزک ما را آواز دهد . گفت :نه ! من کنيزک توام.
گفت :ما را در اين سي سال زهره نبوده است که به غير وي به هيچ چيز نگاه کنم . تو را چگونه توانستمي ديد ؟
نقل است که در گوشه اي خالي نشستي گفتي :هرگزش چشم روشن مباد که جز تو بيند ؛ و هرکه تو را به تو انس نيست به هيچ کس انسش مباد .
و در گوشه اي نشستي و دست از تجارت بداشتي . گفتي :بايزدان ثقة است . يکي پرسيد که :رضا در چيست ؟
گفت :در دلي که غبار نفاق درو نبود .
نقل است که هرگاه در پيش او قرآن خواندندي سخت بگريستي و به زاري .بدو گفتند :تو عجمي و قرآن عربي. نمي داني که چه مي گويد . اين گريه از چيست ؟
گفت :زبانم عجمي است اما دلم عربي است .
درويشي گفت :حبيب را ديدم در مرتبه اي عظيم . گفتم :آخر او عجمي است اين همه مرتبه چيست ؟
آوازي شنيدم که اگر چه عجمي است اما حبيب است .