تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٩٣ -           ذکر يحيي معاذ رازي قدس الله روحه العزيز
آن چشمه روضه رضا ، آن نقطه کعبه رجا ، آن ناطق حقايق ، آن واعظ خلايق ، آن مرد مراد ؛يحيي معاذ رحمة الله عليه ، لطيف روزگار بود و خلقي عجب داشت و بسطي با قبض آميخته و رجائي غالب . کار خايفان پيش گرفته و زبان طريقت و محبت بود ، و همتي عالي داشت و گستاخ درگاه بود ، و وعظي شافي داشت - چنانکه او را يحيي واعظ گفتندي - و در علم و عمل قدمي راسخ او را بود ، و به لطايف و حقايق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنيف بود ، و سخني موزون و نفسي گيرا داشت تا به حدي که مشايخ گفته اند : خداوند را دو يحيي بود ، يکي از انبيا و يکي از اوليا . يحيي زکريا صلوات الله عليهما طريق خوف را چنان سپرد که همه صديقان به خوف او از فلاح خود نوميد شدند ؛ و يحيي معاذ طريق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعيان رجا را در خاک ماليد.
گفتند : حال يحيي زکريا معلوم است حال اين يحيي چگونه بود ؟
گفت : چنين رسيده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبوده است ، و بر وي کبيره اي نرفت ، و در معاملت و ورزش از خداي خطري عظيم داشت که کس طاقت آن نداشت .
از اصحاب او گفتند : اي شيخ ! معاملت رجا و معاملت خايفان چيست ؟
گفت : بدانکه ترک عبوديت ضلالت بود و خوف و رجا دو قايمه ايمانند . محال باشد که کسي به ورزش رکني از ارکان ايمان به ضلالت افتد . خايف عبادت کند - ترس قطيعت را -وراجي اميد دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آيد و نه رجا ، و چون عبادت حاصل بود بي خوف و رجا نبود .
و نخست کس از مشايخ اين طايفه از پس خلفاي راشدين که بر منبر شد او بود .
نقل است که يکي روز بر منبر آمد . چهارهزار مرد حاضر بودند . بنگريست نيکو ، و از منبر فرود آمد . گفت : از براي آنکس که بر منبر آمديم حاضر نيست .
نقل است که برادري داشت . به مکه رفت و به مجاوري بنشست و به يحيي نامه اي نوشت که مرا سه چيز آرزو بود . دو يافتم ، يکي مانده است . دعا کن تا خداوند آن يکي نيز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمي باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوي من آماده دارد ، کنيزکي شايسته خداي مرا عطا داد ، سوم آرزوي من آن است که پيش از مرگ تو را ببينم . بود که خداوند اين روزي کند .