تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٩١ -           ذکر ابوتراب نخشبي قدس الله روحه
بوتراب گفت : شبي در باديه مي رفتم - تنها - شبي تاريک بود . ناگاه سياهي پيش آمد . چندانکه مناره اي ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پري هستي يا آدمي؟
گفت : تو مسلماني يا کافري؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خداي از چيزي نترسد .
شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت .
و گفت : غلامي ديدم در باديه بي زاد و راحله . گفتم : اگر يقين نيستي با او هلاک شود . پس گفتم : يا غلام به چنين جاي مي روي بي زاد ؟
گفت : اي پير! سربردار تا جز خداي هيچ کس را بيني.
گفتم : اکنون هرکجا خواهي برو .
و گفت : مدت بيست سال نه از کسي چيزي گرفتم و نه کسي را چيزي دادم . گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر مي گرفتم از وي گرفتم و اگر مي دادم بدو مي دادم .
و گفت : روزي طعامي برمن عرضه کردند ، منع کردم . چهارده روز گرسنه ماندم ، از شومي آنکه منع کردم .
و گفت : هيچ نمي دانم مريد را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هيچ فساد به مريد راه نيافت الا به سبب سفرهاي باطل .
و گفت : حق تعالي فرموده است که دور باشيد از کباير ، و کباير نيست الا دعوي فاسد و اشارت باطل و اطلاق کردن عبارات و الفاظ ميان تهي بي حقيقت . ثم قال قال الله تعالي و ان الشياطين ليوحون الي اولياءهم ليجادلوکم .
و گفت : هرگز هيچکس به رضاي خداي نرسد اگر يک ذره دنيا را در دل او مقدار بود .
و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت يابد ، پيش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جاي آورد در آن حلاوت يابد ، در آن وقت که آن عمل کند .