تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٩ -           ذکر ابوتراب نخشبي قدس الله روحه
آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد ميدان معني ، آن فرد ايوان تقوي ، آن محقق حق و نبي ، قطب وقت ابوتراب نخشبي رحمةالله عليه ، از عيار پيشگان طريقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سياحان باديه فقر بود ، و از سيدان اين طايفه بود ، و از اکابر مشايخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوي قدمي راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسي عالي داشت . چهل موقف ايستاده بود و در چندين سال هرگز سر بر بالين ننهاده بود ، مگر در حرم .
يکبار در سحرگاه به خواب شد . قومي از حوران خواستند که خويشتن بر او عرضه کنند . شيخ گفت :ما را چندان پروايي هست به غفور که پرواي حور ندارم . حوران گفتند : اي بزرگ ! هرچند چنين است اما ياران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پيش تو قبولي نبود.
تا رضوان جواب داد کي: ممکن نيست اين عزيزان پرواي شما بود . برويد تا فردا که در بهشت قرار گيرد و بر سرير ممکلت نشيند آنگاه بياييد و تقصيري که در خدمت رفته است به جاي آريد .
بوتراب گفت : اي رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آيم گو خدمت کنيد .
ابن جلا گويد : بوتراب در مکه آمد . تازه روي بود . گفتم : طعام کجا خورده اي ؟
گفت : به بصره ، و ديگر به بغداد ، و ديگر اينجا.
و ابن جلا گويد : سيصد پير را ديدم . در ميان ايشان هيچ کس بزرگتر از چهارتن نبود . اول ايشان بوتراب بود .
نقل است که چون از اصحاب خويش چيزي ديدي که کراهيت داشتي خود توبه کردي و در مجاهده بيفزودي و گفتي : اين بيچاره به شومي من در اين بلا افتادست .
و اصحاب را گفتي : هرکه از شما مرقعي پوشيد سوال کرد ، وهرکه اندر خانقاه نشست سوال کرد ، و هرکه از مصحف قرآن خواند سوال کرد.
يک روز يکي از اصحاب وي دست به پوست خربزه اي دراز کرد و سه روز بود تا چيزي نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشايي . تو را به بازار بايد شد .
و گفت : ميان من و خداي عهدي است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد .
و گفت : هيچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتي در باديه مي آمدم . آرزوي نان گرم و خايه مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبيله اي افتادم . جمعي ايستاده بودند و مشغله مي کردند . چون مرا بديدند در من آويختند و گفتند : کالاي ما برده اي .