تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٩٠ -           ذکر ابوتراب نخشبي قدس الله روحه
و کسي آمده بود و کالاي ايشان برده بود . شيخ را گرفتند و دويست چوب بزدند . در ميان چوب زدن پيري از آن موضع بگذشت . ديد يکي را مي زدند . به نزديک او شد . بدانست که او کيست . مرقع بدريد و فرياد برداشت و گفت : شيخ الشيوخ طريقت است . اين چه بي حرمتي است ؟ اين چه بي ادبي است که با سيد همه صديقان طريقت کرديد ؟
آن مردمان فرياد کردند و پشيماني خوردند و عذر خواستند . شيخ گفت : اي برادران ! به حق وفاي اسلام که هرگز وقتي بر من گذر نکرد خوشتر از اين وقت ، سالها بود تا مي خواستم که اين نفس به کام خويش ببينم . بدان آرزو اکنون رسيدم .
پس پير صوفي دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوري خواست تا طعامي بياورد . برفت و نان گرم و خايه مرغ بياورد . گفت : اي نفس ! هر آرزويي که بر دل تو خواهد گذشت بي دويست تازيانه نخواهد بود .
نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پديد آمده بود . چند پسرش را بدريد . يک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بديد بازگشت .
نقل است که يکبار با مريدان در باديه مي رفت. اصحاب تشنه شدند . خواستند که وضو سازند . به شيخ مراجعت کردند . شيخ خطي بکشيد ، آب برجوشيد و وضو ساختند .
ابوالعباس سيرمي گويد : با بوتراب در باديه بودم . يکي از ياران گفت مرا تشنه است .
پاي بر زمين زد . چشمه اي آب پديد آمد . مرد گفت : مرا چنان آرزوست که به قدح بخورم .
دست بر زمين زد قدحي برآمد از آبگينه سپيد که از آن نيکوتر نباشد . وي از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود.
بوتراب ابوالعباس را گفت : اصحاب تو چه مي گويند در اين کارها که حق تعالي با اولياي خويش مي کند از کرامات ؟
گفت :هيچکس نديدم که به دين ايمان آورد الا اندکي .
گفت : هرکه ايمان نيارد به دين کافر بود .
و يکابر مريدان گفتند : گريز نيست از قوت شيخ .
گفت : گريز نيست از آنکه از او گريز نيست .