تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٢ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
حسن در رفت و بگفت .رابعه به گوشه چشم بدو نگريست .گفت :هو يرزق من يسبه فلا يرزق من يحبه .کسي که او را ناسزا مي گويد روزي از او باز نمي گيرد .کسي که جانش جوش محبت او مي زند رزق از او چگونه باز گيرد که تامن او را شناخته ام پشت در خلق آورده ام و مال کسي نمي دانم که حلال است ياني.چون بستانم که به روشني چراغ سلطاني به پيراهني بدوختم که دريده بودم .روزگاري دلم بسته شد .تا يادم آمد پيراهن بدريدم .آنجا که دوخته بودم تا دلم گشاده شد .آن خواجه را عذر خواه تا دلم دربند ندارد .
عبدالواحد عامر مي گويد :من و سفيان سوري به بيمار پرسي رابعه درشديم .از هيبت او سخن ابتدا نتوانستيم کرد .سفيان را گفتم :چيزي بگو .
گفت : اگر دعايي بگويي اين رنج بر تو سهل کند .
روي بدو کرد و گفت :يا سفيان تو نداني که اين رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است .
گفت : بلي !
گفت :چون مي داني پس مرا مي فرمايي که از او درخواست کنم به خلاف خواست او ؟دوست او را خلاف کردن روا نبود .
پس سفيان گفت : يا رابعه !چه چيزت آرزوست؟
گفت : يا سفيان !تو مردي از اهل علم باشي ,چرا چنين سخن مي گويي که چه آرزو مي کندت ؟به عزت الله که دوازده سال است که مرا خرماي تو آرزو مي کند ,تو مي داني که در بصره خرما را خطري نيست .من هنوز نخوردم که بنده ام و بنده را با آرزو چه کار ؟اگر من خواهم و خداوند نخواهد ,اين کفر بود .آن بايد خواست که او خواهد تا بنده اي به حقيقت او باشي.اگر او خود دهد آن کاري دگر بود .
سفيان گفت :خاموش شدم و هيچ نگفتم .
پس سفيان گفت :در کار تو چون سخن نمي توان گفت ,در کار من سخني بگوي.
گفت :تو نيک مردي .اگر نه آن است که دنيا را دوست داري .و گفت روايت حديث دوست داري .يعني اين جاهي است .
سفيان گفت :مرا رقت آورد .گفتم :خداوندا!از من خوشنود باش.
رابعه گفت :شرم نداري که رضاي کسي جويي که تو از او راضي نيي.
نقل است که مالک دينار گفت :دربر رابعه شدم و او را ديدم با کوزه اي شکسته که از آنجا آب خوردي و وضو ساختي ,و بوريايي کهنه وحشتي که وقتي سر بر آنجا نهادي .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سيم دار هستند .اگر مي خواهي تا از براي تو چيزي از ايشان بستانم .
گفت :اي مالک !غلطي عظيم کردي.روزي دهنده من و از آن ايشان يکي نيست ؟
گفتم :هست .
گفت :روزي دهنده درويشان را فراموش کرده است به سبب درويشي و توانگران را ياد مي کند به سبب توانگري ؟
گفتم :نه .