تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٥٥ -           ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
و در پيش ايشان بنهاد . مي خوردند و تعجب مي کردند . پس بدو گفند :اين چه سر بود که اما را نان تو آرزو کرد ، از پيش ما برگرفتي و به درويش دادي ، آنگاه نان گفتي که هژده گرده است از آن من نيست ، چون بيست گرده شد بستدي ؟
گفت :چون شما در آمديت دانستم که گرسنه ايد . گفتم دو گرده در پيش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالي را گفتم الهي تو گفته اي که يکي را ده باز دهم ، و در اين به يقين بودم . اکنون دو گرده براي رضاي تو بدادم تا بيست بازدهي براي ايشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفي خالي نيست يا از آن من نيست .
نقل است که وقتي خادمه رابعه پيازي مي کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پياز حاجت بود . خادمه گفت :از همسايه بخواهم .
رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالي عهد دارم که از غير او هيچ نخواهم . گو پياز مباش.
در حال مرغي از هوا درآمد ، پيازي پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ايمن نيم .
ترک پياز کرد و نان تهي بخورد .
نقل است که يک روز رابعه به کوه رفته بود . خيلي از آهوان و نخجيران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره مي کردند و بدو تقرب مي نمودند . ناگاه حسن بصري پديد آمد . چون رابعه را بديد روي بدو نها د. آن حيوانات که حسن را بديدند همه به يکبار برفتند . حسن که آن حال بديد متغير گشت و دليل پرسيد :
رابعه گفت :تو امروز چه خورده اي؟
گفت :پيه پياز .
گفت :تو پيه ايشان خوري چگونه از تو نگريزند .
نقل است که وقتي رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دريچه برون کرده بود و مي گريست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :اي استاد ! اين گريستن از رعونات نفس است . آب چشم خويش نگه دار تا در اندرون تو دريايي شود .چندانکه در آن دريا دل را بجويي بازنيابي الا عند ملک مقتدر.
حسن را اين سخن سخت آمد اما تن نزد تا يک روز که به رابعه رسيد سجاده بر آب افگند و گفت اي رابعه ! بيا تا اينجا دو رکعت نماز کنيم .