تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١١ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل وي قدر نماند . نقل است که گفت :سي سال خلق را دعوت کردئم . يک کس به درگاه خداي آمد ، چنانکه مي بايست . و آن آن بود که روزي پادشاه زاده اي با کوکبه اي از در مسجد بر من گذشت . من اين سخن مي گفتم که :هيچ احمقتر از آن ضعيفي نبود که با قوي درهم شود .
او درآمد و گفت :اين چه سخن است ؟
گفتم :آدمي ضعيف چيزي است ، با خداي قوي در هم مي آيد .
آن جوان را لون متغير شد . برخاست و برفت .روز ديگر بازآمد و گفت :طريق به خداي چيست ؟
گفتم :طريقي است خرد و طريقي است بزرگتر . تو کدام مي خواهي ؟ اگر طريق خرد مي خواهي ترک دنيا و شهوات و ترک گناه بگو ، و اگر طريق بزرگ مي خواهي هر چه دون حق است ترک وي بگوي و دل از همه فارغ کن . قال والله لااختار الا الطريق الاکبر .
گفت :به خداي که جز طريق بزرگتر نخواهم . روز ديگر پشمينه اي در پوشيد و در کار آمد ، تا از ابدال گشت .
برجعفر اعور گفت :نزديک ذالنون بودم . جماعتي ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت مي کردند و تختي آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد .
چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جاي خويش بازشد . جواني آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وي افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند .
نقل است که وقتي يکي به نزديک او آمد و گفت :وامي دارم و هيچ ندارم که وام بگزارم .
سنگي از زمين برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد . زمرد گشته بود . به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد .
نقل است که جواني بود پيوسته بر صوفيان انکار کردي . يک روز ذالنون انگشتري خود به وي داد و گفت :اين را به بازار بر و به يک دينار گرو کن .
آن جوان برفت و انگشتري به بازار برد . به درمي بيش نمي گرفتند . جوان خبر بازآورد . او را گفت :به جوهريان بر و بنگر تا چه مي خواهند .