سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٦٦٧
عسكرى(عليه السلام) با هم گفتوگو مى كرديم. فردى ناصبى (دشمن اهل بيت) گفت: من نوشته اى بدون مركّب براى او مى نويسم، اگر آن را پاسخ داد، مى پذيرم كه او بر حق است.
ما مسائل خود را نوشتيم. ناصبى نيز بدون مركّب روى برگه اى مطلب خود را نوشت و آن را با نامه ها به خدمت امام فرستاديم. حضرت پاسخ سؤال هاى ما را مرقوم فرمود و روى برگه مربوط به ناصبى، اسم او و اسم پدرش را نوشت!. ناصبى چون آن را ديد از هوش رفت و چون به هوش آمد، حقانيت حضرت را تصديق كرد و در زمره شيعيان قرار گرفت.[١]
٨. «اسماعيل بن محمد» مى گويد: بر درِ خانه امام عسكرى(عليه السلام) نشستم. وقتى امام بيرون آمد، جلو رفتم و از فقر و نيازمندى خويش شكوه كردم و سوگند خوردم كه حتى يك درهم ندارم!
امام فرمود: سوگند ياد مى كنى، در صورتى كه دويست دينار در خاك پنهان كرده اى؟! آن گاه افزود: اين را براى آن نگفتم كه به تو عطائى نكنم و آن گاه رو به غلام خود كرد و فرمود: آن چه همراه دارى به او بده. غلام صد دينار به من داد. خداى متعال را سپاس گفتم و بازگشتم.
حضرت فرمود: مى ترسم آن دويست دينار را، در وقتى كه بسيار نيازمند آن هستى، از دست بدهى. من سراغ دينارها رفتم و آن ها را در جاى خود يافتم. جايشان را عوض كردم و طورى پنهان ساختم كه هيچ كس مطلع نشود. از اين قضيه مدتى گذشت. به دينارها نيازمند شدم. سراغ آن ها رفتم چيزى نيافتم و اين امر بر من بسيار گران آمد. بعداً فهميدم پسرم جاى آن ها را يافته و دينارها را برداشته و برده است! در نتيجه چيزى از آن ها به دست من نرسيد و همان طور شد كه امام فرموده بود![٢]
[١] ابن شهرآشوب، مناقب آل أبى طالب، ج ٤، ص ٤٤٠.
[٢] ابن صبّاغ مالكى، الفصول المهمة، ص ٣٠٣; ابن شهرآشوب، همان كتاب، ص ٤٣٢; شبلنجى، نورالأبصار، ص١٦٧ (با اندكى تفاوت).