سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٤٢٣
آنان به عمل آورد و با تطميع و تهديد و زبان بازى، كوشش كرد محل اختفاى محمد را كشف كند. او به اين منظور پدر او (عبدالله) را احضار كرده تحت فشار گذاشت و از وى در مورد محل اختفاى دو پسرش سؤال كرد و او در پاسخ، اظهار بى اطلاعى نمود. آن گاه سخنان تندى ميان آن دو رد و بدل شد. عبدالله در برابر فشار و اصرار منصور، با صراحت گفت: اگر محمد زير پاى من مخفى شده باشد، هرگز پاى خود را بلند نمى كنم تا او را ببينى! منصور از اين پاسخ سخت خشمگين شد و دستور داد عبدالله و گروهى از افراد خانواده او را دستگير و زندانى كردند و او مدت سه سال زندانى بود.[١]
آغاز انقلاب مسلحانه و فرجام آن
با وجود همه اين فشارها و اِعمال قدرت ها، منصور نتوانست انقلاب محمد را مهار كند و با آن كه محمد در بيرون مدينه در حال اختفا به سر مى برد، روز به روز بر تعداد طرفداران او افزوده مى شد و شهر مدينه به كانون انقلاب تبديل شده بود.
بالأخره پس از مدتى مبارزه و بروز حوادثى در صحنه انقلاب كه نوعاً به نفع محمد تمام مى شد، سرانجام وى در رجب سال ١٤٥هجرى وارد مدينه شد و شروع به اخذ بيعت و كنترل شهر كرد. اين در حالى بود كه هنوز مقدمات پيروزى انقلاب فراهم نشده بود و فرستادگان او به مناطق مختلف، مأموريت خود را به اتمام نرسانده بودند.
بارى با شكستن درِ زندان دولتى و آزادسازى زندانى ها، انقلاب مسلحانه آغاز شد.
منصور سپاهى به فرماندهى برادرش عيسى براى سركوبى انقلاب فرستاد و
[١] تاريخ الأمم والملوك، ج٩، ص ١٨٣ـ ١٨٤ و رجوع كنيد به: تاريخ يعقوبى، ج٣، ص ١٠٩ـ ١١٠; الفخرى، ص ١٦٥ و مقاتل الطالبيين، ص ١٤٦. داستان بازداشت و شكنجه عبدالله و ديگر سادات حسنى، داستان مفصل و تلخ و دردناكى است.