سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ١٧١
اما بعد، نامه تو به دستم رسيد، نوشته اى كه خبرهايى از من به گوش تو رسيده است كه به گمان تو هيچوقت زيبنده من نبوده و تو آن ها را در خور شأن من نمى دانسته اى! بايد بگويم تنها خدا است كه انسان را به كارهاى نيك هدايت مى كند و توفيق اعمال خير را به انسان مى دهد.
اما آن چه در باب من به گوش تو رسيده، يك مشت سخنان بى اساس است كه چاپلوسان و سخن چينان تفرقه انداز و دروغ پرداز، از پيش خود ساخته و پرداخته اند. اين گمراهان بى دين، دروغ گفته اند من نه تدارك جنگى برضد تو ديده ام و نه قصد خروج برضد تو داشته ام، ولى از اين كه برضد تو و دوستان ستمگر و بى دين تو، كه حزب ستمگران و برادران شيطانند، قيام نكرده ام از خدا مى ترسم.
آيا تو قاتل «حجر بن عدى» و يارانش نبودى؟ قاتل كسانى كه همه، از نمازگزاران و پرستندگان خداوند بودند; كسانى كه بدعت ها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه مى كردند، و كارشان امر به معروف و نهى از منكر بود. تو پس از آن كه به آنان امان دادى و سوگندهاى اكيد ياد كردى كه به خاطر حوادث گذشته آزارشان نكنى، برخلاف امان و سوگند خود، آنان را ظالمانه كشتى، و با اين كار، برخدا گستاخى نموده، عهد و پيمان او را سبك شمردى.
آيا تو قاتل «عَمرو بن حَمِقْ»، آن مسلمان پارسا كه از كثرت عبادت چهره و بدنـش تكيده و فرسـوده شده بود، نيستى كه پـس از دادن امـان و بستــن پيمــان ـ پيمانى كه اگر به آهوان بيابان مى دادى، از قله هاى كوه ها پايين مى آمدند ـ او را كشتى؟!
آيا تو نبودى كه «زياد» (پسر سُمَيَّه) را برادر خود خواندى و او را پسر ابوسفيان قلمداد كردى، در حالى كه پيامبر فرموده است: «نوزاد به پدر ملحق مى گردد و زناكار بايد سنگسار گردد»؟![١]
[١] الولد للفراش وللعاهر الحجر. اين جمله، حديث نبوى است كه امام حسين(عليه السلام) به آن استشهاد كرده است. اين فراز از نامه امام حسين(عليه السلام) ناظر به ماجراى فضاحت بار استلحاق زياد به ابوسفيان است كه در تاريخ اسلام مشهور است. اجمال قضيه اين است كه روزى ابوسفيان در طائف در يك خانه بدنام، با كنيز شوهردار آلوده اى به نام «سميّه» ارتباط نامشروع برقرار كرد. كنيز ياد شده پسرى به دنيا آورد كه او را «زياد» نام نهادند. معلوم نبود كه اين نوزاد از صلب ابوسفيان است يا از شوهر آن كنيز به نام «عُبيد».
زياد بن عُبيد كه بعد از سقوط بنى اميه او را «زياد بن ابيه» ناميدند و در عصر اموى يكى از چهار داهيه عرب، و از سياستمداران و صحنه گردانان سياسى بود، در واقع، همان طفل ديروزى مشكوك سميه بود!
معاويه در زمان حكومتش (در سال ٤٤هجرت) براى جذب زياد و بهره بردارى از همكارى هاى سياسى او، بدعت آشكارى انجام داد و شهودى اقامه كرد كه به آن عمل نامشروع ابوسفيان گواهى دادند و معاويه به استناد آن ادعا كرد كه زياد، پسر ابوسفيان و برادر وى است! در حالى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرموده بود: الولد للفراش وللعاهر الحجر (حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، ص ٣٤; صدوق، الخصال، ج١، ص ٢١٣ـ ٢١٤، باب الأربعة; صحيح بخارى، تحقيق الشيخ قاسم الشماعى الرفاعى، ج٨، كتاب الفرائض، حديث١٥٩٧; صحيح مسلم بشرح النووى، ج١٠، كتاب الرضاع، ص٣٧).
مفهوم فقهى حديث نبوى ياد شده اين است كه اگر همسر مردى يا كنيزى كه مرد او را به همسرى برگزيده، نوزادى به دنيا آورد، شرعاً نوزاد، فرزند شوهر آن زن يا كنيز حساب مى شود و احكام ارث و امثال آن مترتب مى شود. و اگر معلوم شود كه مردى با آن زن يا كنيز زنا كرده، در نسب نوزاد، تأثيرى ندارد و زناكار، از اين جهت نصيبى ندارد. (شرح نووى، ج١٠، ص٣٧ـ ٣٨).
در مورد زياد نيز چنين بود، او شرعاً فرزند «عُبيد» شمرده مى شد و از نظر شرعى، به علت عمل نامشروع ابوسفيان با سميه، هرگز فرزند او حساب نمى شد و امكان تغيير نسب وجود نداشت، و اقدام معاويه بدعت بود. و امام حسين(عليه السلام) به اين بدعت معاويه معترض بود.
در مورد ماجراى استلحاق زياد به ابوسفيان، رجوع شود به الغدير، ج١٠، ص ٢١٦ـ٢٢٧.