سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٣٠٦
ساخت، اينك اگر توهم مى خواهى مثل قاتل پدرم باشى، باش!
عبدالملك گفت: نه، مقصودم اين است كه نزد ما بيايى تا از امكانات دنيوى ما برخوردار شوى.
در اين هنگام امام روى زمين نشست و دامن لباس خود را پهن كرد و گفت: خدايا قدر و ارزش اولياى خود را به وى نشان بده. ناگهان ديدند دامن حضرت پر از گهرهاى درخشانى است كه چشم ها را خيره مى كند. آن گاه گفت: خدايا اين ها را بگير كه مرا نيازى به اين ها نيست![١]
٢. عبدالملك اطلاع پيدا كرده بود كه شمشير پيامبر اسلام در اختيار على بن الحسين(عليه السلام) است (و اين، چيز جالبى بود، زيرا يادگار پيامبر بود و مايه تفاخر. از اين گذشته، نوعى مظهر حكومت به شمار مى رفت. وانگهى، بودن آن شمشير نزد على بن الحسين(عليه السلام) مايـه نگرانى عبـدالملك بود، زيـرا مردم را به سوى خود جلب مى كرد). لذا پيكى نزد آن حضرت فرستاد و درخواست كرد كه حضرت شمشير را براى وى بفرسـتد و در ذيل نامـه نيز نوشت كه اگر كارى داشـته باشيد، مـن حاضرم آن را انجام دهم!
امام پاسخ رد داد. عبدالملك نامه تهديدآميزى نوشت كه اگر شمشير را نفرستى، سهميه تو را از بيت المال قطع خواهم كرد (در آن زمان همه مردم از بيت المال سهميه مى گرفتند، و امام نيز سهميه اى داشت). امام در پاسخ نوشت: اما بعد، خداوند عهده دار شده است كه بندگان متقى را از آن چه ناخوشايندشان است، نجات بخشد، و از آن جا كه گمان ندارند، روزى دهد و در قرآن مى فرمايد: «خداوند هيچ خيانت گر ناسپاسى را دوست نمى دارد»[٢].[٣]
[١] قطب راوندى، الخرايج و الجرايح، تصحيح و تعليق: شيخ اسدالله ربانى، ص٢٣٢; الأمين العاملى، السيد محسن، الصحيفة الخامسة، ص٤٩٢.
[٢] «اِنِّ اللهَ لا يُحِبُّ كُلّ خَوّان كَفُور» (سوره حج: ٣٢).
[٣] الأمين العاملى، السيد محسن، اعيان الشيعة، ج١، ص٦٣٥ (آيت الله) خامنه اى، سيد على، پژوهشى درزندگى امام سجاد، ص٧٣ مجلسى، بحارا لأنوار، ج٤٦، ص٩٥.