سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٢٥٩
حجاج خطبه اى در كوفه ايراد كرد و طى آن، از زائران قبر پيامبر در مدينه ياد كرد و آن ها را نكوهش كرد و گفت: مرگشان باد، دور يك مشت چوب (منبر) و استخوان پوسيده طواف مى كنند!، چرا دور قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمى كنند!، آيا نمى دانند كه جانشين انسان بهتر از فرستاده اوست؟![١]
حجاج در عراق
پس از آن كه حجاج مكه و مدينه را مطيع ساخت، عبدالملك دانست آن كه مى تواند عراقيان را سر جاى خود بنشاند، حجاج است، لذا در سال هفتاد و پنجم هجرى حكومت عراق (كوفه و بصره) را به وى سپرد. حجاج چون به «كوفه» در آمد، همچون حاكمى كه از سوى خليفه آمده باشد رفتار نكرد، بلكه سر و صورت خود را پوشاند و به طور ناشناس به مسجد وارد شد، صف مردم را شكافت و برفراز منبر نشست و مدتى دراز خاموش ماند. زمزمه در گرفت كه اين كيست؟ يكى گفت: او را سنگ سار كنيم. گفتند: نه، صبر كن ببينيم چه مى گويد؟
همين كه سكوت همه جا را فرا گرفت، حجاج روى خود را گشود و چنين آغاز سخن كرد:
«مـردم كـوفـه! سرهـايى را مى بينم كـه چون ميـوه رسيده، موقع چيدن آن ها فرا رسيده است و بايد از تن جدا گردد و اين كار به دست من انجام مى گيرد، و خون هايى را مى بينم كه ميان عمامه ها و ريش ها مى درخشد...».
آن گاه سخنان تهديدآميز خود را ادامه داد و چنان مردم را ترساند كه بى اختيار سنگ ريزه از دست مردى كه مى خواست او را سنگ سار كند، بر زمين ريخت![٢]
[١] ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج١٥، ص ٢٤٢.
[٢] مبرد، الكامل فى اللغة والأدب، ج١، ص٣١١; ابن اثير، همان كتاب، ج٤، ص٣٧٥; مسعودى، همان كتاب، ج٣، ص١٢٧; زبير بن بكار، الأخبار الموفقيات، ص ٩٣ـ٩٧، و ر.ك : ابن واضح، همان كتاب، ج٣، ص ١٩; دكتر شهيدى، همان كتاب، ص١٨٤; اعثم كوفى، الفتوح، ج٧، ص٦.