سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٤٥٧
سايه خداوند (اعلى حضرت ظل الله) مى خواندند و مى گفتند: اين سايه رحمت، براى نگه دارى مردم از سوزش گرما از طرف آسمان گسترده شده است! و شاعر دربارى چاپلوس «ابن هانى»، «المعز» فاطمى را چنين مى ستايد:
«آن چه تو اراده كنى، به وقوع مى پيوندد، نه آن چه قضا و قدر اراده كنند، پس فرمان بده و فرمانروايى كن كه «واحد قهار» تو هستى»!![١] (چه فرمان يزدان چه فرمان شاه!!)
ولى در ميـان عباسيان شايد كمتر كسى به اندازه هـارون به اين قسمت توجه مى كرد و كمتر كسى به اندازه او از اين تظاهرها بهره بردارى مى نمود.
هـارون اصـرار عجيبـى داشـت كه بـه تمام اعمال و رفتارش رنگ دينى بدهد. او روى تمام جنايت ها و عياشى هاى خود سرپوش دينى مى گذاشت و همه را با يك سلسله توجيهات، مطابق موازين دينى قلمداد مى كرد.
مى گويند: او در يكى از سال هاى خلافتش به مكه رفت. در اثناى انجام مراسم حج براى پزشك مسيحى خود، «جبريل بن بختيشوع»، دعاى بسيار مى كرد. بنى هاشم از اين موضوع ناراحت شدند. هارون در برابر اعتراض آنان كه: اين مرد، ذمّى است و مسلمان نيست و دعا در حق او جايز نمى باشد، گفت: درست است، ولى سلامت و تندرستى من در دست او است، و صلاح مسلمانان در گرو تندرستى من! بنابراين خير و صلاح مسلمانان بر طول عمر و خوشى او بسته است و دعا در حق او اشكالى ندارد![٢]
منطق هارون، منطق عجيبى بود. طبق منطق او تمام مصالح عالى جامعه اسلامى در وجود او خلاصه مى شد و همه چيز مى بايست فداى حفظ جان او شود، زيرا طبق اين استدلال، او تنها يك زمام دار نبود، بلكه وجود او براى جامعه اسلامى ضرورت حياتى داشت!
[١] مـاشـئت لا مــا شـاءت الأقـــدار فـاحـكـم فانــت الــواحــدالقـهــار!
(جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، ج٤، ص ٢٤٢).
[٢] دكتر الوردى، على، نقش وعاظ در اسلام، ترجمه محمد على خليلى، ص ٥٥.