سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٢٣٥
به دنبال اين فكر بود كه شيعيان نزد پنج تن از رؤساى خود در كوفه كه عبارت بودند از:
«سليمان بن صُرَد خزاعى»، «مسيب بـن نَجَبه فزارى»، «عبدالله بـن سعد بـن نُفَيْل اَزْدى»، «عبدالله بن وال تميمى»، و «رفاعة بن شدّاد بَجَلى» رفتند و در منزل سليمان اجتماعى تشكيل دادند. نخست مسيب بن نجبه رشته كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه اى چنين گفت:
«... مـا پيوسته دلباخته خوبى هاى موهوم خود بوده ياران و پيروان خود را مى ستوديم، ولى در اين امتحانى كه خداوند در مورد پسر پيامبر پيش آورد، دروغ ما آشكار گرديد و ما از اين امتحان سرشكسته و خجلت زده بيرون آمديم و از هر جهت در مورد فرزند پيامبر كوتاهى كرديم.
حسين پسر پيامبر به ما نامه ها نوشت و پيك ها فرستاد و بارها، چه پنهان و چه آشكار، از ما يارى خواست و راه هرگونه عذر و بهانه را بر ما بست. ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دريغ ورزيديم تا آن كه در بيخ گوش ما به خشنترين وضع كشته شد. ما آن قدر سستى نموديم كه نه با عمل و زبان او را يارى كرديم، نه با مال و ثروت خود به پشتيبانى وى شتافتيم و نه قبائل خود را جهت يارى او فراخوانديم. حال، در پيشگاه خدا و در حضور پيامبر چه عذرى داريم؟ به خدا عذرى غير از اين نداريم كه قاتلان حسين را به كيفر اعمالشان برسانيم و يا در اين راه كشته شويم، باشد كه خداوند از ما راضى گردد...»
آن گاه پس از چند سخنرانى پرشور ديگر، «سليمان بن صُرَد خزاعى» كه به رهبرى جمعيت برگزيده شده بود، سخنانى بدين مضمون ايراد كرد:
«ما در انتظار ورود خاندان پيامبر به سر مى برديم و به آن ها وعده يارى داده براى آمدن به عراق تشويقشان نموديم، ولى وقتى درخواست ما عملى شد و پسر پيامبر به سرزمين ما آمد، سستى كرده ناتوانى پيشه ساختيم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستيم تا آن كه پسر پيامبر كشته شد...