سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٧٢٥
به كمك وى برخاست. وقتى كه محمد شكست خورد و كشته شد، «جعفر بن سليمان» ـ حاكم مدينه ـ ابن عجلان را احضار كرد و به وى گفت: چرا با آن دروغ گو خروج كردى؟ و آن گاه دستور داد دستش را قطع كنند.
فقيهان و اشراف مدينه كه حضور داشتند، از جعفربن سليمان، براى ابن عجلان درخواست عفو كردند و گفتند: امير! محمد بن عجلان فقيه و عابد مدينه است و موضوع براى او مشتبه شده و خيال كرده است كه محمد بن عبدالله، همان مهدى موعود است كه در روايات آمده است.[١]
عين اين گرفتارى براى «عبدالله بن جعفر» نيز كه از دانشمندان و محدثان بزرگ مدينه بود، پيش آمد و او هم در پاسخِ بازخواست حاكم مدينه، گفت:
من به اين علّت با محمد بن عبدالله همكارى كردم كه يقين داشتم او همان مهدى موعود است كه در روايات ما ياد شده است. تا او زنده بود هيچ شكى در اين موضوع نداشتم و هنگامى كه كشته شد، فهميدم كه او مهدى نيست و بعد از اين ديگر فريب كسى را نخواهم خورد. (٢)
منصور نيز، كه نامش «عبدالله» و نام پسرش «محمد» بود، بر پسر خويش لقب مهدى گذارده و ادعا مى كرد كه مهدى موعود فرزند من است، نه نفس زكيه![٢]
همچنين مى بينيم كه برخى از فرقه ها، به مهدويت بعضى از امامان پيشين اعتقاد داشته اند، مثلاً «ناووسيه» حضرت صادق(عليه السلام) را مهدى و امام و زنده و غايب
مى پنداشتند. (٤) «واقفيه» همين اعتقاد را درباره امام موسى بن جعفر(عليه السلام)داشتند[٣] و بر اين باور بودند كه آن حضرت نمى ميرد تا بر شرق و غرب جهان مسلّط شود و سراسر دنيا را پر از عدل و داد كند چنان كه پر از ظلم شده است و او همان قائم مهدى است.[٤] و بالأخره گروهى نيز پس از رحلت امام حسن عسكرى(عليه السلام)فوت
[١] ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص١٩٣. ٢ . همان، ص١٩٥.
[٢] همان، ص١٦٢. ٤ . شهرستانى، همان كتاب، ج١، ص١٤٨.
[٣] شهرستانى، همان كتاب، ص١٥٠.
[٤] نوبختى، همان كتاب، ص٨٠ و٨٣.