سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٦٧٣
نزد او نشستم. كسى پيش او نبود. پرسيد: احمد! كارى دارى؟
گفتم: آرى پدر، اگر اجازه مى دهى بگويم.
گفت: اجازه دارى.
گفتم: پدر! اين مرد كه صبح او را ديدم چه كسى بود كه نسبت به او چنين تواضع و احترام نمودى و در سخنانت، به او «فدايت شوم» مى گفتى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى ساختى؟! گفت: پسرم! او امام «رافضيان»[١]، «حسن بن على» معروف به «ابن الرضا» است.
آن گاه اندكى سكوت كرد. من نيز ساكت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفاى بنى عباس بيرون رود، كسى از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست و اين به خاطر فضيلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نيكو و شايستگى اوست، پدر او نيز مردى بزرگوار و بافضيلت بود.
با اين سخنان انديشه و نگرانى ام بيش تر و خشمم نسبت به پدر فزون تر شد. ديگر هّم و غمى جز اين نداشتم كه درباره ابن الرّضا پرسوجو كنم و پيرامون او كاوش و بررسى نمايم. از هيچ يك از بنى هاشم و سران سپاه و نويسندگان و قاضيان و فقيهان و ديگر افراد درباره او سؤال نكردم مگر آن كه او را در نظر آنان در نهايت بزرگى و ارجمندى و والايى يافتم، همه از او به نيكى ياد مى كردند و او را بر تمامى خاندان و بزرگان خويش مقدم مى شمردند. (بدين گونه) مقام او در نظرم بالا رفت، زيرا هيچ دوست و دشمنى را نديدم مگر آن كه در مورد او به نيكى سخن مى گفت و او را مى ستود....[٢]
[١] دشمنان شيعيان، آنان را به طعنه «رافضى» مى ناميدند.
[٢] شيخ مفيد، الإرشاد، ص ٣٣٨; فتّال نيشابورى، روضة الواعظين، ص ٢٧٣ـ ٢٧٥; طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهُدى، ص ٣٧٦ـ٣٧٧; كلينى، اصول كافى، ج١، ص٥٠٣; على بن عيسى اربلى، كشف الغمّة، ج٣، ص١٩٧; پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام)، ص ١٣ـ١٧.