سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٦٦٨
٩. شخصى به نام «حلبى» مى گويد: در سامرّاء گرد آمده بوديم و منتظر خروج ابومحمد (امام عسكرى(عليه السلام)) از خانه بوديم تا او را از نزديك ببينيم. در اين هنگام نامه اى از حضرت دريافت كرديم كه در آن نوشته بود: «هشدار كه هيچ كس بر من سلام نكند وكسى با دست، به سوى من اشاره نكند، در غير اين صورت جانتان به خطر خواهد افتاد!» در كنار من جوانى ايستاده بود، به او گفتم: از كجايى؟ گفت: از مدينه. گفتم: اين جا چه مى كنى؟ گفت: درباره امامت «ابومحمد»(عليه السلام)اختلافى پيش آمده است، آمده ام تا او را ببينم و سخنى از او بشنوم يا نشانه اى ببينم تا دلم آرام گيرد، من از نوادگان «ابوذر غِفارى»[١] هستم. در اين هنگام امام حسن(عليه السلام)همراه خادمش بيرون آمد. وقتى كه رو به روى ما رسيد، به جوانى كه در كنار من بود، نگريست و فرمود: آيا تو غِفارى هستى؟ جوان پاسخ داد: آرى. امام فرمود: مادرت «حمدويه» چه مى كند؟ جوان پاسخ داد: خوب است. امام پس از اين سخنان كوتاه از كنار ما گذشت. رو به جوان كردم و گفتم: آيا او را قبلاً ديده بودى؟ پاسخ داد: خير. گفتم: آيا همين تو را كافى است؟ گفت: كمتر از اين نيز كافى بود![٢]
١٠. جعفر بن محمد مى گويد: امام عسكرى(عليه السلام) در راه حركت مى كرد و ما در ركاب او بوديم. من آرزو داشتم كه داراى فرزندى شوم، در دلم گفتم: اى ابامحمد (عسكرى) آيا من صاحب فرزندى خواهم شد؟ در اين هنگام، امام نگاهى به من كرد و با سر اشاره كرد كه: آرى. در دلم گفتم: پسر خواهد شد؟حضرت با سر اشاره كرد كه: نه! چندى بعد خدا فرزند دخترى به ما داد![٣]
١١. على بن محمد بن زياد مى گويد: نامه اى از طرف حضرت به من رسيد كه: خطرى تو را تهديد مى كند، از خانه خارج نشو. در آن روزها يك گرفتارى براى
[١] غِفار نام قبيله ابوذر بود.
[٢] مجلسى، بحار الأنوار، ج ٥٠، ص ٢٦٩.
[٣] طبسى، شيخ محمد جواد، حياة الإمام العسكرى، ص ١٣٦، به نقل از كتاب الهداية الكبرى تأليف حسين بن حمدان خصيبى، ص٣٨٦.