سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٦٤٨
ببينيم. در اين هنگام نامه اى به اين مضمون از طرف امام به ما رسيد: هيچ كدام بر من سلام نكنيد، هيچ كس از شما به سوى من اشاره نكند، زيرا براى شما خطر جانى دارد![١]
٤. «عبدالعزيز بلخى» مى گويد: روزى در خيابان منتهى به بازار گوسفندفروش ها نشسته بودم. ناگهان امام حسن عسكرى را ديدم كه به سوى دروازه شهر حركت مى كرد. در دلم گفتم: خوب است فرياد كنم كه: مردم! اين حجت خدا است، او را بشناسيد، ولى با خود گفتم در اين صورت مرا مى كشند! امام وقتى به كنار من رسيد و من به او نگريستم، انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره كرد كه سكوت! من به سرعت پيش رفتم و بوسه بر پاهاى او زدم. فرمود: مواظب باش، اگر فاش كنى، هلاك مى شوى! شب آن روز به حضور امام رسيدم. فرمود: بايد رازدارى كنيد وگرنه كشته مى شويد، خود را به خطر نيندازيد.[٢]
٥. در زمان امام عسكرى(عليه السلام) شخصى از علويان به عزم كسب و كار از سامرّاء بيرون آمده و به سوى بلاد جبل (قسمت هاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) رفت. شخصى از دوستداران امام از مردم «حلوان» (پل ذهاب) به او برخورد كرد و پرسيد:
ـ از كجا آمده اى؟
ـ از سامرّاء.
ـ آيا فلان محله و فلان كوچه را مى شناسى؟
ـ آرى.
ـ از حسن بن على خبرى دارى؟
ابعاد هفتگانه فعاليت امام عسكرى(عليه السلام) …
ـ نه.
ـ براى چه به جبل آمده اى؟
[١] مجلسى، بحار الأنوار، ج٥٠، ص ٢٦٩.
[٢] مسعودى، اثبات الوصية، ص ٢٤٣.