سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٦٢٣
آمده تا خليفه مسلمانان شود» و مقصودشان از اين جمله «على»(عليه السلام) بود. متوكل نيز شراب مى خورد و خنده مستانه سر مى داد. در يكى از روزها كه عباده طبق معمول به همين كيفيت مسخرگى مى كرد، منتصر در مجلس حاضر بود. وى از ديدن اين منظره ناراحت شد و با اشاره، عباده را تهديد كرد.
عباده از ترس ساكت شد. متوكل پرسيد: چه شده؟ عباده برخاست و علت را بيان كرد. دراين هنگام منتصر به پا خاست و گفت: اى اميرالمؤمنين! آن كسى كه اين شخص اداى او را در مى آورد و مردم مى خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان تو است و مايه افتخار تو محسوب مى شود. اگر خود مى خواهى گوشت او را بخورى بخور، ولى اجازه نده اين سگ و امثال او از آن بخورند. متوكل با تمسخر، به آوازه خوانان دستور داد كه همصدا اين شعر را بخوانند:
غـار الفتــى لابـن عمّــه *** رأس الفتــى فى حِـرِ امّـــه
اين جوان به خاطر پسر عمويش به غيرت در آمد.
سر اين جوان در... مادرش باد![١]
به دنبال اين قضيه بود كه منتصر با نقشه قبلى با همكارى تركان، پدر را به قتل رساند.
منتصر برخلاف پدر، دوستى با على و خاندان او را آشكار ساخت و به مردم دستور داد به زيارت حسين بن على(عليه السلام)بروند و به علويان كه در زمان پدرش در بيم و وحشت به سر مى بردند، ايمنى داد .[٢]
از اين گذشته، سه اقدام بزرگ را به مورد اجرا گذاشت:
١. فدك را به علويان پس داد.
٢. موقوفات علويان را به آنان مسترد كرد.
٣. والى مدينه به نام «صالح بن على» را كه با بنى هاشم بدرفتارى مى كرد،
[١] ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج٧، ص ٥ ـ٦; قلقشندى، همان، ج١، ص ٢٣٠; امام هادى(عليه السلام)، ص ٦٣.
[٢] قلقشندى، همان كتاب، ج١، ص ٢٣٨.