سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٤٥٩
وعده هاى شيرين داد و به او پيشنهاد امان كرد. يحيى كه بر اثر توطئه هاى هارون و فضل نيروهاى طرف دار خود را در حال تفرّق و پراكندگى مى ديد، ناگزير راضى به قبول امان شد. پس از آن كه هارون امان نامه اى به خط خود به او نوشت و گروهى از بزرگان را شاهد قرار داد، يحيى وارد بغداد شد.
هارون ابتداءاً با مهربانى با او رفتار كرد و اموال فراوانى در اختيار او گذاشت، ولى پنهانى نقشه قتل او را كشيد و او را متهم ساخت كه مخفيانه مردم را دور خود جمع كرده در صدد قيام برضد او است، امّا چون امان نامه مؤكّد و صريحى به او داده بود، قتل او به سهولت مقدور نبود، از اين رو تصميم گرفت براى نقض اماننامه، فتوايى از فقها گرفته براى اقدام خود مجوز شرعى! درست كند، لذا دستور داد شورايى مـركب از فقهـاء و قضـات با شركت «محمـد بـن حسن شيبـانى»، «حسن بن زياد لؤلؤى»، و «ابوالبَخْتَرى»[١] تشكيل گردد تا در مورد صحت يا بطلان امان نامه رأى بدهند.[٢]
همين كه شوراى قضائى تشكيل شد، ابتداءاً «محمد بن حسن» كه دانشمند نسبتاً آزاده اى بود و مثل استادش «ابويوسف» خود را به هارون نفروخته بود[٣]، امان نامه را خواند و گفت: امان نامه صحيح و مؤكدى است و هيچ راهى براى نقض آن وجود ندارد.[٤]
ابوالبخترى آن را گرفت و نگاهى به آن انداخت و گفت: اين امان نامه باطل و بى ارزش است! يحيى برضد خليفه قيام كرده و خون عده اى را ريخته است، او را
[١] وى وهب بن وهب ابوالبخترى قرشى مدنى است كه در بغداد سكونت داشت و در زمان خلافت مهدى عباسى، از طرف او مدتى قاضى دادرسى ارتش بود و سپس در مدينه به قضاء اشتغال داشت. ابوالبخترى فردى آلوده و منحرف و دروغ گو بود و احاديث وى از نظر بزرگان علم حديث، فاقد ارزش و اعتبار است (شمس الدين ذهبى، محمد، ميزان الإعتدال فى نقد الرجال، ج٣، ص ٢٧٨).
[٢] يحيى بن عبدالله قبلاً امان نامه را به «مالك بن انس» و برخى ديگر از فقهاى آن روز ارائه كرده بود و آنان صحت و اعتبار آن را تأييد كرده بودند.
[٣] امين، احمد، ضحى الإسلام، ج٢، ص ٢٠٣.
[٤] همان، ص٢٠٤.