سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٣٨٤
قبل از وقت مقرر به نقطه موعود شتافت...
«عمر بن يزيد» مى گويد: بعداً از هشام پرسيدم آن ملاقات چگونه برگزار شد؟ گفت: من قبلاً به محل موعود رسيدم، ناگهان ديدم امام صادق(عليه السلام) درحالى كه سوار بر استرى بود، تشريف آورد. هنگامى كه به من نزديك شد و به رخسارش نگاه كردم چنان جذبه اى از عظمت آن بزرگوار به من دست داد كه همه چيز را فراموش كرده نيروى سخن گفتن را از دست دادم. امام مدتى منتظر گفتار و پرسش من شد، اين انتظار توأم با وقار، بر تحير و خودباختگى من افزود. امام كه وضع مرا چنين ديد، يكى از كوچه هاى حيره را در پيش گرفت و مرا به حال خود واگذاشت.[١]
در اين قضيه چند نكته جالب وجود دارد:
نكته نخست، وجود نيروى مناظره فوق العاده در هشام است، به طورى كه ناقل قضيه از آن احساس بيـم مى كند و از توانايى او در اين فـن به عنوان جسارت و بى باكى نام مى برد، حتى (غافل از مقام بزرگ امامت) از رويارويى او با امام احساس نگرانى مى كند و مطلب را پيشاپيش با امام در ميان مى گذارد.
نكته دوم، شيفتگى و عطش عجيب هشام براى كسب آگاهى و دانش و بينـش افزون تـر است، به طورى كه در اين راه از پاى نمى نشيند و از هـرفرصتى بهـره مى برد، و پس از درماندگى از پاسخ گويى به پرسش هاى امام، ديدارها را تازه مى كند و در ديدار نهائى پيش از امام به محل ديدار مى شتابد، و اين، جلوه روشنى از شور و شوق فراوان اوست.
نكته سوم، عظمت شخصيت امام صادق(عليه السلام) است، به گونه اى هشام در برابر آن خود را مى بازد و اندوخته هاى علمى خويش را از ياد مى برد و با زبان چشم و نگاه هاى مجذوب توأم با احترام، به كوچكى خود در برابر آن پيشواى بزرگ اعتراف مى كند.
[١] طوسى، همان كتاب، ص ٢٥٦; صفائى، همان كتاب، ص ١٥.