سيره پيشوايان - پيشوايى، مهدى - الصفحة ٢٥٦
جدايى افتاد! و ديگر با تو كارى ندارم»![١]
او به راستى از قرآن جدا شد و در اثر غرور قدرت، چنان دستخوش مسخ شخصيت گرديد كه مورخان از كارنامه سياه حكومت او به تلخى ياد مى كنند. «سيوطى» و «ابن اثير» مى نويسند: در طى تاريخ اسلام، عبدالملك نخستين كسى بود كه غدر و خيانت ورزيد (عمرو بن سعيد بن العاص را پس از امان دادن كشت) و نخستين كسى بود كه مردم را از سخن گفتن در حضور خليفه منع كرد و نخستين كسى بود كه از امر به معروف جلوگيرى كرد.[٢]
او دو سال پس از شكست دادن عبدالله بن زبير در مكه (درسال ٧٥ هجرى) درجريان سفر حج وارد مدينه شد و ضمن سخنانى خطاب به مردم چنين گفت: من نه همچون خليفه خوار شده (عثمان)، نه همچون خليفه آسان گير (معاويه) و نه ماننـد خليفه سست خرد (يزيد) هستم، مـن ايـن مردم را جز با شمشير درمان نمى كنم، شما از مـا كارهاى مهاجـران را مى خواهيـد، امـا ماننـد آنان رفتار نمى كنيد (ما را به پرهيزگارى مى خوانيد و خود به آن عمل نمى كنيد) به خدا سوگند از اين پس هر كس مرا به تقوى امر كند، گردن او را خواهم زد! [٣]
جمله اخـير را بـراى آن گفت كه خطيـبان و ائمـه جمعه، هنگام خواندن خطبه جمعه، گفتار خود را با جمله «إتَّق الله» (پرهيزگار باش) آغاز مى كردند.[٤]
پيدا است وقتى كسى كه خود را خليفه پيامبر قلمداد مى كرد، در شهر پيامبر و
[١] سيوطى، همان مأخذ، ص٢١٧; ابن طقطقى، همان كتاب، ص١٢٢; ابوالعباس المبرد، الكامل فى اللغة والأدب، تحقيق: نعيم زرزور (و) تغاريد بيضون، ج٢، ص١٩٢; هندوشاه، همان كتاب، ص٧٦; جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، ج٤، ص١٠٠.
[٢] سيوطى، همان كتاب، ص٢١٨; ابن اثير، همان كتاب، ج٤، ص٥٢٢. بعضى از اين كارها را معاويه نيز قبلاً كرده بود.
[٣] سيوطى، همان كتاب، ص٢١٨; دكترشهيدى، سيدجعفر، زندگانى على بن الحسين، ص٩٨ و ر.ك : ابن واضح، تاريخ يعقوبى، تحقيق: سيدمحمد صادق بحرالعلوم، ج٣، ص٢٠; جرجى زيدان، همان كتاب، ج٤، ص٩٩.
[٤] دكتر شهيدى، همان كتاب، ص٩٨.