رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٥٢
مى شود . اگر رفاه ، ستون فقرات خوش بختى است ، پس چرا او دچار نااميدى و سرگشتگى شده است؟ او خود مى گويد : هرچند تمام كارهايى را كه جامعه براى خوش بخت شدن ديكته مى كند ، انجام داده بودم ، اما هيچ دليلى براى ادامه زندگى نمى يافتم . نمى دانستم چرا زنده ام و چرا زنده بودنم مى تواند مهم باشد . زندگى هيچ معنايى برايم نداشت . اين بحران شك و پريشانى ، كم كم به تمامى جنبه هاى زندگى ام كشيده شد . با خود فكر مى كردم ، آيا به راستى زندگى كاملاً نسبى است؟ آيا همه اش همين است؟ پنجاه ـ هشتاد سالى از خوشى ها و ناخوشى هاى زودگذر[ استفاده كردن ] ، كار كردن ، خوابيدن ، خوردن ، لذّت بردن از خوشى هاى زمينى و همين ، و بعد انگار نه انگار كه روزى زنده بوده اى؟! اگر چنين است پس اصلاً چرا بايد زندگى كرد؟ چرا خودكشى نكرد و به همه اينها خاتمه نداد؟ چرا بايد براى زندگى بى هدف ، تلاش بيهوده كرد؟ چرا بايد خوب بود؟ چرا بايد به فكر سلامتى بود؟ اگر قرار باشد كه دير يا زود همه چيز با رود زندگى شسته و برده شود ، اصلاً چرا بايد تلاش كرد؟ هرچه مى گذشت ، همه چيز بيشتر غير قابل تحمّل مى شد و مرا به اين نتيجه مى رساند كه زندگى به راستى ارزش زيستن ندارد . [١] اين ، نشان دهنده نقش مؤثر معنا در نشاط و شادابى زندگى است . آلپورت مى گويد: امروزه در اروپا روان شناسان و روان پزشكان ، آشكارا از فرويد (كه ناكامى جنسى را علت ناراحتى هاى روانى مى داند) ، روى برگردانده اند و به «هستى درمانى» روى آورده اند كه مكتب «معنا درمانى» يكى از آنهاست. [٢] مسئله معنا چند حالت پيدا مى كند . يكى «فقدان معنا» است . اين حالت مخصوص كسانى است كه از آغاز ، معنايى براى حيات نمى يابند و زندگى را هيچ و پوچ مى دانند . اينان نمى دانند براى چه به دنيا آمده اند و براى چه بايد زندگى كنند ؛ نه
[١] روان شناسى شادى ، ص١٣ .[٢] انسان در جستجوى معنا ، ص٤ .