ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٨ - مورد هشتم - قصهء آن زن كه طفل آن بر سر ناودان غژيد و خطر افتادن بود و از على مرتضى عليه السلام چاره جست
< شعر > گفتم اى نفسك منافق زيستى هم منافق مى مرى ، تو چيستى خوار و خود روى و مرايى بوده اى در دو عالم اين چنين بيهوده اى نذر كردم كه ز خلوت هيچ من سر برون نارم چو زنده است اين بدن ز ان كه در خلوت هر آنچه تن كند نز براى روى مرد و زن كند جنبش و آرامش اندر خلوتش جز براى حق نباشد نيتش اين جهاد اكبر است آن اصغر است هر دو كار رستمست و حيدر است كار آن كس نيست كاو را عقل و هوش پرد از تن چون كند موشى خروش < / شعر > عياضى با شنيدن صداى طبل و پاى اسبان مردمى كه به جهاد مى رفتند از درون خود صداهايى مى شنود كه چه نشسته اى برخيز و با مسلمانان راهى ميدان جهاد شو . عياضى لختى در انديشه فرو مى رود كه ببيند صاحب اين صدا كيست يا چيست درك مى كند كه اين صدا از نفس است [ نفس اماره ] شگفتا نفس اماره امر به جهاد مى فرمايد خطاب به نفس مى گويد : اى منافق ، اى رياكار ، اى خوار ، اى خود و ، اى حركتت و سكونت بيهوده ، تو و جهاد در راه خدا اگر من آگاه باشم و واقعا دل به خويشتنم بسوزانم ، نخست بايد با تو به مجاهده برخيزم و ترا از پاى در آورم كه بزرگترين جهاد همين است . اين جهاد ، كار مردان وارسته از آب و گل و صاحب عقل و اهل دل است ، نه تو . اين جهاد كار حيدر كرار است كه حتى يك لحظه در دست تو زبون نگشت و در جاذبهء كمال حركت كرد و هرگز بوسوسههاى تو از پاى ننشست .
مورد هشتم - قصهء آن زن كه طفل آن بر سر ناودان غژيد و خطر افتادن بود و از على مرتضى عليه السلام چاره جست < شعر > يك زنى آمد به پيش مرتضى گفت شد بر ناودان طفلى مرا گرش مى خوانم نمى آيد بدست ورهلم ترسم كه افتد او به پست نيست عاقل تا كه دريابد چو ما گر بگويم كز خطر سوى من آ هم اشارت را نمى داند به دست ور بداند نشنود اين هم بدست پس نمودم شير و پستان را به او او همى گرداند از من چشم و رو < / شعر >