با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٧ - آخرين نبرد جنگ خيابانى
اين مردم عموزادگان تواند و نه كشنده و زننده تو!
سنگها مسلم را ناتوان كرد و از پيكار باز ماند. نفس او بريد و پشت را به ديوار خانه تكيه داد.
محمد بن اشعث نزديك شد و گفت: تو در امانى!
گفت: آيا در امانم؟
گفت: آرى. مردم هم گفتند: تو در امانى! به جز عمرو بن عبيداللّه بن عباس سلمى كه گفت: «من نه سر پيازم و نه ته پياز» و كناره گرفت.
ابن عقيل گفت: بدانيد كه اگر امانم نمىداديد دست در دست شما نمىگذاشتم! استرى آوردند و او را سوار كردند. گرد او را گرفتند و شمشير را از گردنش باز كردند! گويى در اين لحظه از خود نوميد شده بود. چشمانش اشك آلود شد و گفت: اين آغاز نيرنگ است.
محمد بن اشعث گفت: اميدوارم هيچ مشكلى برايت پيش نيايد!
گفت: اين جز يك آرزو و اميد نيست! امانتان چه شد؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ!؛ و گريست. آنگاه عمرو بن عبيداللّه بن عباس گفت: كسى كه در پى چيزى مثل آنچه تو مىجويى بر آيد، وقتى پيش آمدى مانند اين، پيش آيد نمىگريد!
گفت: به خدا سوگند من به حال خودم نمىگريم و اندوه من براى كشتن نيست. اگر چه هرگز در آرزوى هلاك خويش نبودهام. ليكن براى خاندانم كه به سويم مىآيند گريه مىكنم. من براى حسين و خاندان حسين مىگريم!
سپس رو به محمد بن اشعث كرد و گفت: اى بنده خدا، به خدا سوگند، مىبينم كه از گرفتن امان براى من ناتوان خواهى شد! آيا اميدى به تو هست؟ آيا مىتوانى از نزد خود مردى را از طرف من سوى حسين بفرستى؟ من يقين دارم كه او و خاندانش يا امروز به سوى شما بيرون شدهاند و يا آن كه فردا حركت خواهند كرد. بيتابىاى كه در من مىبينى به اين خاطر است. فرستاده شما بايد بگويد كه مسلم مرا نزد تو فرستاده است و او خود در دست آنان اسير است! او آمدن تو را مساوى كشته شدن مىبيند و مىگويد كه با خانوادهات برگرد، مبادا كوفيان تو را بفريبند. اينان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت براى دور شدن از آنان بميرد و يا كشته شود! كوفيان به من دروغ گفتند، و دروغگو بىاراده