با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٨ - قتل هانى بن عروه(رض)
سپاس خدايى را كه قصاصم را از تو گرفت. آنگاه ضربتى زدم كه كارگر نيفتاد! گفت: اى بنده! آيا اين جراحتى كه وارد آوردى به جاى خون تو بس نيست؟!
در اين هنگام ابن زياد گفت: هنگام مرگ نيز گردنفرازى!» [١]
گفت: سپس با زدن ضربت دوم او را كشتم» [٢]
چه بسيار نشانههاى الهى كه ابن زياد از آنها سر برتافت!
ابن اعثم كوفى گويد: سپس مرد شامى نزد عبيداللّه آمد، در حالى كه وحشت زده بود! ابن زياد گفت: چه كردى؟ آيا او را كشتى؟
گفت: بله! اما منظرهاى ديدم كه بسيار ترسيدم!
ابن زياد گفت: چه ديدى؟
گفت: هنگام كشتن وى، در خويش مردى را ديدم سياه و زشت چهره كه انگشتانش (لبانش) مىگزيد. از ديدن او چنان ترسى به من دست داد كه هرگز سابقه نداشت.
ابن زياد تبسمى كرد و گفت: «شايد ترسيدهاى! چون تا به حال از اين كارها نكردهاى.» [٣]
قتل هانى بن عروه (رض)
سپس عبيداللّه بن زياد فرمان داد هانى بن عروه را بياورند و به مسلم بن عقيل ملحق كنند. محمد بن اشعث گفت: خداوند كار امير را درست گرداند؛ شما از منزلت او در ميان قبيلهاش آگاهى. آنان مىدانند كه من و اسماء بن خارجه او را نزد تو آورديم. اى امير تو را به خدا سوگند او را به من ببخش، كه من از دشمنى خاندانش بيم دارم. آنان سروران كوفهاند و شمارشان از همه بيشتر است.
[١] در اخبار الطوال (ص ٢٤١) آمده است كسى كه قتل مسلم را به عهده گرفت، احمد بن بكير بود.
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٩١.
[٣] ببينيد كه مردم كوفه و به ويژه قبيله مذحج چنان گرفتار ضعف روحى و سستى و ذلت شدهاند كه سرور و بزرگ كوفه را به بازار مىبرند تا در پيش چشم مردم گردن بزنند. در حالى كه مذحج كوچه و بازار شهر را پر كرده است و هانى فرياد كمك خواهى بر آورده است. هيچ صاحب غيرت و تعصبى پيدا نمىشود كه او را يارى دهد و آزادش سازد. بايد ديد كه مذحج با آن شمار فراوان در آن ساعت كجا پنهان شده بودند؟