با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٥ - اشاره
تا اسلام و امويت را چنان در عقل و احساسات مردم بياميزد كه از آن پس، بيشتر آحاد مردم تنها اسلام اموى را بشناسند. به طورى كه اگر آن خون مقدس- خون امام (ع)- در قتلگاه قيام بر ضد حكومت اموى ريخته نمىشد جدايى ميان اسلام و امويّت ناممكن بود.» [١]
از اين رو روش نعمان بن بشير در حلّ مشكلات پيش آمده در كوفه- پس از ورود مسلم- آميخته به نرمى و تسامح بود. زيرا كه او- با اعتقاد به ديدگاه معاويه- بر اين باور بود كه رويارويى آشكار با امام حسين (ع) به نفع حكومت اموى نيست.
نعمان ضعيف يا، آن طور كه روايت طبرى او را تصوير كرده است، «بردبار و پارسا و عافيت طلب» [٢] و يا آن طور كه روايت دينورى تصويرش كرده است: «دوستدار عافيت و مغتنم شمارنده سلامتى» نبود [٣]، بلكه از روى نيرنگ و حيله بازى خود را ناتوان وانمود مىكرد؛ و قصد وى استفاد از شيوه سرّى و نيرنگ پنهانى براى پايان دادن به انقلاب و رهايى از چنگ مسلم بن عقيل و بلكه رهايى از دست امام (ع) بود. بنابراين او شيطانى بود كه گام جاى گام معاويه، آموزگار بزرگ طراح نقشههاى شيطنتآميز و فريبنده مىگذاشت.
ليكن روند پرشتاب حوادث كوفه در آن روز و تحوّلات بزرگى كه در حيات سياسى اين شهر روى داد، امويان و مزدوران و جاسوسانشان را از مقبوليّت مسلم بن عقيل نزد افكار عمومى به وحشت افكند و متوجّه شدند كه چنانچه حكومت محلّى اموى در كوفه، تدابير لازم را براى بازگرداندن اوضاع به آرامش نسبى پيشين اتخاذ نكند، زمام امور به زودى زود به طور كامل به دست انقلابيون خواهد افتاد. آنان دريافتند كه سياست
[١] خوارزمى مىنويسد: نعمان آگاهى خويش را نسبت به موضع معاويه درباره قتل امام حسين (ع) در گفت و گوى با يزيد آشكار ساخت. يزيد، پس از شهادت امام (ع) و نصب سر مقدس وى در دمشق، او را فراخواند. چون نزدش آمد پرسيد: كار عبيداللّه بن زياد را چگونه ديدى؟ گفت: جنگ نوبتى است. آنگاه يزيد گفت سپاس خدايى را كه او را كشت. نعمان گفت: اميرالمؤمنين- يعنى معاويه- قتل وى را خوش نمىداشت! (ر. ك. مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ٥٩- ٦٠).
[٢] ر. ك. تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٧٩.
[٣] ر. ك. الاخبار الطوال، ص ٢٣١.