با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٢ - قتل رشيد هجرى
كشّى همچنين به نقل از فضيل بن زبير گويد: «روزى اميرالمؤمنين همراه چند تن از يارانش به بستان برنى رفت و زير نخلى نشست. سپس دستور داد خرماهاى يك نخلى را بچينند، آنان نيز چنين كردند و خرماها را پيش روى حضرتش گذاشتند. گويند: دانههاى خرما پايين افتاد و پيش آنها نهاده شد.
رشيد هجرى گفت: يا اميرالمؤمنين، چه خرماى خوبى!
فرمود: يا رشيد، تو بر شاخهاش دار زده مىشوى!
رشيد گويد: من هر بامداد و شام مىرفتم و آن را آب مىدادم! پس از آنكه اميرالمؤمنين جهان را بدرود گفت روزى آمدم و ديدم كه شاخ و برگش را بريدهاند. با خود گفتم: اجل من نزديك شده است، تا آن كه روزى مهتر آمد و گفت: امير را اجابت كن.
با او رفتم و چون به قصر وارد شدم. چوب در آنجا افتاده بود، روز ديگرى آمدم و ديدم كه نصف آن را پايه چرخ چاه كرده با آن آب مىكشند. با خود گفتم دوستم به من دروغ نگفت. سپس مهتر آمد و گفت: امير را اجابت كن. با او رفتم و چون به قصر وارد شدم، چوب افتاده بود و پايههاى چرخ آن نيز آنجا بود! آمدم و با پا به پايه زدم و سپس گفتم: من براى تو تغذيه شدم و تو براى من رشد كردى! سپس بر ابن زياد وارد شدم.
گفت: بگو از دروغهاى دوستت.
گفتم: به خدا سوگند نه من دروغگويم و نه او. او به من خبر داده است كه تو دست و پا و زبانم را مىبرى!
گفت: در اين صورت، به خدا سوگند، او را دروغگو مىسازيم، دست و پايش را ببريد و بيرونش كنيد!
چون او را نزد خانوادهاش بردند، خطاب به مردم از بلاهاى بسيار بزرگ سخن مىگفت؛ و اظهار مىداشت اى مردم، از من بپرسيد، اين گروه نزد من طلبى دارند كه هنوز به انجام نرساندهاند. آن گاه مردى بر ابن زياد وارد شد و گفت: چه كردى! دست و پايش را بريدهاى؛ و او اينك با مردم از بلاهاى بسيار بزرگ سخن مىگويد!