با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٧ - ١٣ - ذو حسم
حسين به جوانانش گفت: اين مردم را آب دهيد و سيرابشان كنيد. به اسبان نيز جرعه جرعه آب بنوشانيد.
جوانان برخاستند و اسبان را آب دادند. يكى از جوانان نيز به لشكريان آب داد تا سيراب شدند. آنان كاسهها و جامها را از آب پر مىكردند و به دهان اسبان نزديك مىكردند، سه، چهار يا پنج جرع كه مىنوشيد، آن را دور مىكردند و به اسب ديگر مىدادند. به اين ترتيب همه سپاه را آب نوشاندند.
على بن طعان محاربى گويد: من همراه سپاه حر بن يزيد رياحى و در شمار آخرين كسانى بودم كه رسيدند. حسين با ديدن تشنگى من و اسبم فرمود: راويه را بخوابان- و راويه به نظرم به معناى مشك بود- و سپس فرمود: اى برادر زاده شتر را بخوابان؛ و فرمود:
بنوش. من هر چه مىخواستم بنوشم، آب از دهان مشك مىريخت. حسين فرمود: سر مشك را بپيچان. ولى من نمىدانستم چگونه اين كار را انجام دهم. حسين خود برخاست و آن را پيچاند و من نوشيدم و اسبم را سيراب كردم.
حرّ بن يزيد از قادسيه به سوى حسين آمد. زيرا عبيداللّه زياد پس از شنيدن خبر آمدن حسين، حصين بن تميم، سالار نگهبانان خويش را فرستاد و فرمان داد در قادسيه فرود آيد و پاسگاه قرار دهد و ميان قطقطانه تا خفّان را منظّم سازد. او نيز حرّ بن يزيد رياحى را در رأس اين هزار سوار به استقبال حسين فرستاد!
حرّ پيوسته با حسين موافق بود تا آن كه هنگام نماز ظهر رسيد. حسين به حجّاج بن مسروق جعفى فرمان داد كه اذان بگويد و او گفت. و چون اقامه گفته شد، حضرت ازار و ردا و نعلين پوشيد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم، اين عذرى است كه من در پيشگاه خداوند و در نزد شما دارم. من نزد شما نيامدم تا آنگاه كه نامههاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند، كه نزد ما بيا زيرا ما پيشوايى نداريم. شايد خداوند به وسيله تو ما را بر هدايت گرد آورد. اگر بر سر همان سخنها هستيد، من نزد شما آمدهام و اگر به من عهد و پيمان و قول اطمينان بخش مىدهيد، به شهرتان مىآيم و اگر ندهيد و از آمدنم ناخشنود باشيد، به همان جايى كه آمدهام باز مىگردم.