با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٨ - ١٣ - ذو حسم
لشكريان ساكت شدند و به مؤذن گفتند: اقامه بگو؛ او نيز اقامه گفت. حسين (ع) به حرّ گفت: آيا مىخواهى كه با يارانت نماز بخوانى؟
گفت: نه، شما نماز بخوان و ما نيز به شما اقتدا مىكنيم!
حسين (ع) نماز را با آنان خواند. آنگاه وارد خيمه گشت و يارانش نزد او گرد آمدند.
حرّ نيز به جاى خود بازگشت و به خيمهاى كه برايش برپا كرده بودند رفت. يك دسته از يارانش نزد او آمدند و ديگران به صفوف پيشين خود بازگشتند. و آنها را منظم ساختند.
آنگاه هر مردى لجام اسبش را گرفت و در سايهاش نشست.
چون عصر فرا رسيد، امام فرمود كه آماده حركت شوند. آنگاه منادى نداى نماز عصر داد و نماز برپا شد. حسين (ع) پيش رفت و با مردم نماز خواند و پس از سلام نماز رو به مردم كرد و خداى را حمد و ثنا گفت و فرمود:
اما بعد، اى مردم، اگر پرهيزكار باشيد و حق را براى اهل آن بشناسيد، موجب خشنودى بيشتر خداوند مىشود. ما اهلبيت به فرمانروايى بر شما، از اينان كه به ناحق مدّعى حكمرانىاند و در ميان شما با ستم و تجاوز رفتار مىكنند سزاوارتريم. و اگر ما را خوش نمىداريد و حق ما را نديده بگيريد و نظر شما جز آن چيزى كه در نامههاتان نوشتهايد و فرستادگان شما به من گفتهاند، باشد از نزد شما باز مىگردم.
حرّ بن يزيد گفت: به خدا سوگند، ما از اين نامهها كه مىگويى خبر نداريم.
حسين گفت: اى عقبة بن سمعان دو خورجينى را كه نامههاشان در آن است بياور. او دو خورجينى پر از نامه آورد و جلوى آنان ريخت.
حرّ گفت: ما از آنهايى كه نامه نوشتهاند نيستيم. ما فرمان يافتهايم كه چون به تو رسيديم، جدا نشويم تا آن كه تو را نزد عبيداللّه ببريم!
حسين گفت: مرگ از اين كار به تو نزديكتر است!
آنگاه به يارانش فرمود: برخيزيد و سوار شويد. ياران سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار گشتند. آنگاه به يارانش گفت: بازگرديم. چون آهنگ بازگشت كردند، لشكر جلوى آنان را گرفتند. حسين (ع) به حرّ گفت: مادر به عزايت بنشيند، چه مىخواهى؟