با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٢ - نافع بن هلال جملى كيست؟
نافع بر روى گامهاى امام افتاد و آنها را مىبوسيد، و مىگفت: «مادرم به عزايم بنشيند! شمشير و اسبم هر كدام به هزار است! به خدا سوگند از تو جدا نمىشوم تا آن كه از پاى درآيند!» [١]
او در روز عاشورا تصويرى درخشان از شجاعت به نمايش گذاشت؛ هنگامى كه عمرو بن قرضه انصارى به شهادت رسيد، برادرش على بن قرضه كه در سپاه عمر سعد بود، بيرون آمد و حسين (ع) را به بدى صدا زد و بر آن حضرت حمله برد، اما نافع بن هلال مرادى راه را بر او بست و با يك ضربت نيزه او را بر زمين افكند. سپس يارانش او را بردند و نجاتش دادند. [٢]
نافع در آن روز مىجنگيد و مىگفت: «من جملى هستم، بر دين على هستم»، مردى به نام مزاحم بن حريث سوى او شتافت و گفت: من بر دين عثمانم! گفت: تو بر دين شيطانى، سپس حمله كرد و او را كشت. عمرو بن حجّاج رو به لشكر كرد و گفت: اى نابخردان، آيا مىدانيد با چه كسانى مىجنگيد!؟ قهرمانان شهر! مردمانى دست از جان شسته! نبايد تنهايى به جنگ آنان برويد. شمار اينان اندك است و اندكى بيش نمىمانند. به خدا سوگند، تنها راه كشتن آنها سنگباران كردن است!
عمر بن سعد گفت: راست گفتى، نظر نظر تو است؛ و به لشكر پيام داد كه نبايد با ياران حسين مبارزه تن به تن كنند! [٣]
نافع نامش را بر روى تيرها نوشته بود و آنها را به زهر مىآلود و پرتاب مىكرد. و مىگفت:
من جملى هستم، بر دين على هستم. وى دوازده تن از سپاهيان عمر سعد را بجز آنهايى كه مجروح ساخت، كشت. آنگاه او را زدند و بازوانش را شكستند و به اسارت درآوردند.
شمر بن ذى الجوشن او را گرفت و با همراهانش نزد عمر سعد بردند. عمر گفت: واى بر تو اى نافع! چرا با خود چنين كردى؟ گفت: پروردگارم از نيّت من آگاه است! همانطور كه
[١] ر. ك. مقتل الحسين، مقرّم، ص ٢١٩.
[٢] ر. ك. تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٢٤.
[٣] همان، ص ٣٢٤- ٣٢٥.