با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٤ - و در آن بامداد سياه!
نزد مادر او است! عبدالرّحمن نزد پدرش، پيش ابن زياد رفت و با او درگوشى صحبت كرد. ابن زياد نجواى او را شنيد و سپس با چوبدستى به پهلويش زد و گفت: برخيز و هم اكنون او را نزد من بياور؛ و از آنجا كه مىدانست هيچ قبيلهاى دوست ندارد كه به تنهايى مسلم را گرفتار سازد، خويشاوندان خودش را نيز با او فرستاد. عبيداللّهبنعباس سلمى را نيز با هفتاد مرد از قيس با او اعزام داشت تا آن كه بر در خانهاى كه مسلم بن عقيل در آن بود رسيدند.» [١]
در روايت الفتوح آمده است: «... پسر آن زنى كه مسلم در خانهاش بود، نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و او را از جاى مسلم بن عقيل در نزد مادرش خبر داد. عبدالرحمن گفت: اينك چيزى مگو و هيچ يك از مردم در اين باره نبايد چيزى بداند. [٢] سپس عبدالرحمن بن محمد نزد پدرش رفت و در گوشى با او صحبت كرد و گفت: مسلم در سراى طوعه است و سپس از او دور شد.
عبيداللّه گفت: عبدالرحمن به تو چه گفت؟
گفت: خداوند كار امير را راست گرداند، بشارتى بزرگ دارم!
گفت: آن چيست؟ كه كسى چون تو بشارت نيك دهد!
گفت: اين پسرم به من خبر داد كه مسلم در سراى طوعه است، يكى از زنان دوستدار ما.
گويد: عبيداللّه خوشحال شد و گفت: برخيز و او را بياور كه نزد من جايزه و بهره فراوان دارى.
گويد: سپس عبيداللّه بن زياد به جانشين خود عمرو بن حريث مخزومى گفت كه سيصد تن از ياران دليرش را با محمد بن اشعث بفرستد!
گويد: محمد بن اشعث سوار شد تا به سرايى كه مسلم بن عقيل در آن بود رسيد ....» [٣]
در روايت دينورى آمده است كه عبيداللّه بن زياد به ابن حريث فرمان داد كه صد تن
[١] الارشاد، ص ١٩٦.
[٢] بدون شك عبدالرحمن به اين خاطر او را به رازدارى امر كرد كه جايزه از آن او و پدرش باشد.
[٣] الفتوح، ج ٥، ص ٩١- ٩٢.