با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٤٨ - ١٦ - قصر بنى مقاتل
گفت: آن چيست؟
گفت: اين حسين بن على (ع) است كه تو را به يارى خويش مىخواند! اگر در ركاب او بجنگى پاداش خداوندى دارى و اگر مردى، شهيد گشتهاى!
عبيداللّه گفت: به خدا سوگند از كوفه خارج نشدم مگر اين كه بيم داشتم حسين بن على به آن شهر درآيد و من در آنجا باشم و او را يارى ندهم. زيرا در كوفه همه ياران و شيعيانش، جز آنهايى كه خداوند مصونشان داشته است، به دنيا رو آوردهاند. برو و اين سخن را به اطلاع او برسان.
حجّاج رفت و موضوع را به امام خبر داد. حسين برخاست و همراه گروهى از برادرانش به سمت چادر عبيداللّه حركت كرد. چون داخل شد و سلام كرد، عبيداللّه بن حر از بالاى مجلس برخاست و حسين (ع) نشست. آن حضرت پس از حمد و ثناى الهى چنين گفت:
اما بعد؛ اى پسر حرّ، مردم شهر شما به من نامه نوشته و گفتهاند كه آنان براى يارى من گرد آمدهاند. با من قيام مىكنند، با دشمنانم مىجنگند. آنان از من خواستند كه نزد آنها بيايم و آمدم و نمىدانم كه آيا مردم چه فكرى در سر دارند؟
آنان با هم شده و پسرعمويم مسلم بن عقيل و شيعيانش را كشتهاند، و اينك بر عبيداللّه زياد گرد آمدهاند كه مىخواهد براى يزيد بن معاويه از من بيعت بگيرد!
تو اى پسر حر، بدان كه خداى عزّوجلّ تو را بر كردههاى گذشتهات مؤاخذه مىكند [١] من اينك تو را به توبه دعوت مىكنم كه گناهانت را بشويى. تو را به يارى، اهل بيت دعوت مىكنم. اگر حق مارا دادند خداى را سپاس مىگوييم و آن را مىپذيريم و اگر حق ما را ندادند و برما ستم روا داشتند تو در طلب حق، از ياوران من هستى.
عبيدالله حرّ گفت: به خدا سوگند، اى پسر دختر رسول خدا (ص) اگر در كوفه يار و ياورى داشتى كه همراه تو مىجنگيدند، من از همه آنها بر دشمنانت سخت گيرتر بودم! ولى در كوفه ديدم كه شيعيانت از ترس بنى اميّه و شمشيرهاشان، در خانههاى خود خزيدهاند.
[١]- عبيدالله بن حر از طرفداران عثمان بود و به خاطر او نزد معاويه رفت و در جنگ صفين با على (ع) جنگيد. طبرى اخبارى را نقل كرده است كه وى با غارت اموال و بستن راهها از شريعت سرپيچى مىكرد. (ر. ك. مقتل الحسين (ع)، مقرّم، ص ١٨٨.)