با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥١ - عبدالله بن يزيد كلبى
اگر نمىدانى مرگ چيست به هانى در بازار و بر ابن عقيل بنگر
به قهرمانى كه شمشير صورتش را خرد كرد، آن ديگر هم كشته شده و از بالا انداخته شده
پيكرى را مىبينى كه مرگ رنگش را دگرگون كرده است و خونى را كه در هر سيلگاهى جارى شده است
جوانى را مىبينى كه از زن جوان شرمگين با حياتر و از شمشير دو سر جلا داده شده برندهتر بود
شجاعتر از شيرى در صحرا و جسورتر از درنده در بيشه شيران
فرمان امير آن دو را گرفتار كرد، چنانكه داستان همه شيروان گشتند
آيا اسماء آسوده خاطر بر اسب مىنشيند، در صورتى كه طايفه مذحج از او خون هانى را مىخواهند؟
قبيله مراد در اطراف او گردش مىكنند، و همگى چشم به راه اويند كه پرسش مىكنند يا پرسيده مىشوند
شما اگر انتقام خون برادر خويش را نگيريد، پس زنان زناكارى باشيد كه به اندكى راضى گشتهاند.
انتقام ابن زياد از ديگر انقلابيون
عبداللّه بن يزيد كلبى
«عبيداللّه زياد پس از كشتن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، عبدالاعلى كلبى كه كثير بن شهاب وى را ميان بنى فتيان دستگير كرده بود فرا خواند. چون او را آوردند، گفت: مرا از كار خويش با خبر كن.
گفت: خدايت اصلاح كناد، بيرون رفتم تا ببينم مردم چه مىكنند و كثير بن شهاب مرا دستگير كرد.
گفت: بايد سخت سوگند ياد كنى كه سبب بيرون آمدنت همان چيزى كه گفتى بوده است.