با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٥٤ - نكته
ديدار امام (ع) با دو مرد مشرقى
شيخ صدوق به نقل از عمرو بن قيس مشرقى گويد: من و پسر عمويم، در قصر بنىمقاتل، بر حسين بن على (ع) وارد شديم. بر او سلام كرديم و پسرعمويم گفت: اى اباعبداللّه، اين كه مىبينيم خضاب است يا مويتان؟
فرمود: خضاب است! پيرى زودرس به سراغ ما بنى هاشم مىآيد!
آنگاه رو به ما كرد و گفت: آيا براى يارى من آمدهايد؟
گفتم: من مردى عيالوارم و كالاهاى مردم در نزد من است، من نمىدانم كه چه خواهد شد، و دوست ندارم كه امانتم را تباه كنم!
پسرعمويم نيز همين سخن را گفت.
فرمود: برويد و اينجا نمانيد و فرياد مرا نشنويد و سياهى مرا نبينيد. زيرا هر كس فرياد ما را بشنود و سياهى ما را ببيند و مارا يارى نكند، بر خداى عزّوجلّ حق است كه او را در آتش سرنگون كند.» [١]
نكته
چنانچه اين دو مرد مشرقى در عذرى كه آوردند و يا در ادعاى پيوستن به امام (ع) صادق بودند، دست كم يكى از دو پسرعمو مىتوانست به امام بپيوندد و ديگرى بماند و امانتها را به صاحبانشان برساند!
ولى سستى (دنيا دوستى و ناخشنودى از مرگ) و ضعف روحى كه اين امت بدان دچار گشته بودند وسايل و بهانههاى بى حد و حسابى دارد!
پرسش آن دو از خضاب نشان نهايت كوتاهى همت آنها است. به جاى آن كه از نهضت و مسير و سرنوشت امام (ع) و مسايل مربوط به آن بپرسند، از خضاب پرسيدند.
در اينجا باز هم رحمت فراگير امام (ع) آنان را شامل مىشود و به آنان هشدار مىدهد كه از آنجا دور شوند تا مبادا از كسانى باشند كه ندايش را بشنوند و اجابتش نكنند!
اى اباعبداللّه چقدر تو بزرگ و مهربانى!
[١] ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص ٢٣٢ و به نقل از آن، نفس المهموم، ص ٢٠٢.