با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٩ - درنگ و نگرش
شكست و هنوز اندك رمقى داشت. آنگاه مردى به نام عبدالملك بن عمير لخمى آمد و او را سر بريد. چون او را بدين سبب نكوهش كردند، گفت: خواستم آسودهاش كنم! هشام گويد: ... به خدا سوگند كسى كه برخاست و او را كشت، عبدالملك بن عمير نبود، بلكه مردى بلند قد با موهاى مجعّد كه شبيه عبدالملك بن عمير بود، اين كار را كرد. هشام گويد: اين خبر در زباله به حسين (ع) رسيد. آنگاه نامهاى بيرون آورد و براى مردم خواند.
بسم اللّه الرحمن الرحيم. اما بعد، خبرى دردناك به ما رسيده است. مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبداللّه بن يقطر كشته شدهاند. شيعيان ما ما را رها كردهاند. هركدامتان كه مىخواهد بازگردد، بازگردد هيچ تعهدى نسبت به ما ندارد!
مردم از گرد او پراكنده شدند و چپ و راست را در پيش گرفتند! تا آن كه با يارانى كه از مدينه با وى آمده بودند، تنها ماند. [١] دليل اين كار امام اين بود كه گمان مىكرد اعرابى كه با وى همراه شده بودند، تصوّرشان اين بود كه امام (ع) به شهرى مىرود كه مردم فرمانبردار او هستند. از اين رو خواست كه آگاهانه با وى حركت كنند. حضرت مىدانست كه اگر قضيه براى آنان روشن شود، جز آنهايى كه قصد يارى و كشته شدن همراه او را دارند، باقى نخواهند ماند! [٢]
٤- مجموعهاى از متون تاريخى بر اين نكته تأكيد دارند كه گروهى از افراد طمعكار و دو دل، پس از شنيدن خبر قتل مسلم، هانى و عبداللّه بن يقطر و پس از آن كه امام برايشان ايراد خطابه كرد- يا نامهاى را برايشان خواند- و دگرگونى اوضاع و بىوفايى كوفيان را به آنان گوشزد كرد و بى هيچ تعهدى به آنها اجازه بازگشت داد، در زباله از امام جدا شدند.
- مثل آنچه در روايت طبرى گذشت- خوارزمى نيز در مقتل خويش مىنويسد: مردم بسيارى از ساكنان آبهايى كه حسين بر آنها مىگذشت، با وى همراه گشتند. پندار آنها اين بود كه كار به نفع امام (ع) تنظيم شده است. چون به زباله رسيد خطاب به آنان گفت:
[١] شايد مقصود راوى شهر مكّه است. زيرا به طور مسلم كسانى در آن شهر به امام پيوستند و همراه او بودندتا آن كه در كربلا در ركابش به شهادت رسيدند.
[٢] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٠٣؛ و ر. ك: الارشاد، ص ٢٠٥.